♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مهربان آنقدر شاعرم امشب که فقط ، سایه مهرتورا کم دارم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اينجا خورشيد تنها از پشت يك پنجره طلوع مي كند نمي دانم ساعت چند است ؟ اما اين روزها هر ساعتي مي رسم غروب است پنجره خالي از تو تو خالي از من ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در دلم کبوتر مستی است که پرواز را تنها تا نگاه تو می داند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شعر می خواهم از آن شعرهای عاشقانه بلند که من را گره می زند به ادامه موهای تو مثل گوشواره بادبادکهای بچگی . . . برای ما که عاشقیم آسمان جای دوری نیست .
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چک چک می کند . . لعنتی.... چشمانم....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باران.........امروز حتی کبوتر همسایه را مهمان خورده نان های سفره ما نکرد ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
یادت هست آن گنجشک که به تیر خشم جنگ از دیوار خانه شما به باغچه پناه آورد چه زود اُخت مهربانی تو شد و در تمام نقاشی هایت تنها پرنده ای بود که تا اوج محبت تو می پرید
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ترانه هايم سطر به سطر سر ميخورند از روی شانه هايت...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
از دستها نترس ! اما از شاعر.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هيس... پشت خاكريز نلرز ميخواهم قابت بگيرم همين جا روی تاقچه كنار خودم ...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 11 روز و 10 ساعت و 34 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .