♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ما از هزار ه شب تکرار خود رد شدیم و هیچ شهرزادی از حقیقت ننوشت...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
عروس شد پرستویی که از پرواز گذشت و دستان دریا و کوه را در دست هم گذاشت عروس معنای بودن شد پرستویی که بی بال بر زمان سوار شد و رفت.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سرت را روی شانه ام بگذار" اینجا همه ی غروبها با عشق آغاز می شود و روی شانه های خیس می خوابد....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
از نگاه نازک پنجره خزان کوچه دیدنیست ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کمی آهسته تر! قدمهایم را پشت در جفت کرده ام شاید سفری خسته از راه برسد و این استکان عاشق لبان جاده اش را تر کند. اینجا فصلها هم با تامل از کوچه ها می گذرند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من شریان حیاتم را میان روزنه ای نگاه می کنم شهر محبت می خواهد مثل تو که راه می روی اما پاهایت فریاد می زنند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دستی از غروب تبسم....میخواهم.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کاش ماهیهای قرمز هرگز تنگ را باور نمی کردند..
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 11 روز و 9 ساعت و 44 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .