♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این فوج عظیم کوچ تاریخ را پس می زند شانه هایم را بردار جایش دو چوب سرخ بگذار مترسکها هم گاه آرزو می کنند....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شانه هایم را بردار جای امنی بگذار کوه سردش است....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من کجای این جهان بی زمین ایستاده ام ..بی زمان.. که اینچنین عاشقم هنوز....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
همیشه کنار وسوسه های پنجره کسی در می زند جایی سخنی بر دلی می نشیند و باران می بارد اما سرنوشت امروز بی نگاه ستاره رقم می خورد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بوی موهای بافته ی مادربزرگم را گرفته بودم وقتی از حیاط یاسهای پاییزی به آغوش باران می دویدم تو میان حوض نگاهم می کردی بی چتر...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ذهنم درگبر چیست....کیست ...چرا نوشته هایم به قلم نمی آید امروز.....شاید هم تمام شدم...زیر این باران...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شمال ـ و این بیرون که باران است...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
امروز هم میگذرد به همین سادگی. درست مثل قبل ترها و بعد ترهای عمر که گذشتند و می گذرند... من مانده ام و همین چند کلمه روی کاغذ سفید که باد پاییزی شاید هر آن با خود ببردشان
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خوش آن ساعت که آدم به خودش بگوید: « دیگر لازم نیست چیزی یادم بماند »
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 11 روز و 8 ساعت و 59 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .