♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دوست داشتن در شعر فریاد نمی شود دوست داشتن ساکت نشسته گوشه ای...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تو چه می دانی که می شکند این جمله در من هر روز که مادر مادر مادر دوست ات دارم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دست دنیا رو می شود به زودی در مصالحه ای بین شب و روز...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
با من قراری بگذار بیا مرا هم با خودت ببر همانجا که مادرم را بردی آی فراموشی...!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چای می نوشم و فکر می کنم آه اگر با یک حبه قند شیرین می شدند لحظه ها...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
برگ های زرد سپیدار کنار پنجره می لرزند زیر آنها گنجشگک ها...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در سکوت نگاه اش می کنم در سکوت نگاه ام می کند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
درخت گیلاس کوهی ایستاده است و شکوفه می کند برای همه آنهایی که نمی شناسدشان...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
زبان باد و باران را خوب می دانم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
برای خورشید شعری خواندم رفت پشت ابر گریست
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 11 روز و 8 ساعت و 59 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .