♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شعر من بی پناه و مایوس است...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
از هـــر طـرفِ شــب چشـــمـانی مـــرا بـﮧ جســـتجوســت! لـبریـزمـ کـن ... اگـر از آنِ تـوســـت!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اینجا دیگر کجاست؟ من که بیدارم به خدا من خواب نمی بینم تب هم ندارم یک نفر بی لبخند یک نفر که آخرین نفر است تند و تند آخرین مانده های زمین را جمع می کند و می رود یعنی مرا ندید؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تقدیر... رهایش کن او مال من است تو باید به مراد من باشی نه رقیب من! ... برایش با تو هم جنگ خواهم کرد!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چراغارو خاموش کن هوا هوای درده...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دست هایت کجاست رفیق؟؟؟ اشک هایم دیگرخشک نمیشود میترسم تمام اتاقم راپرکند ومن غرق شوم ودیگرنتوانم برایت بنویسم آه خدای من... چرا دست هایم خونیست؟؟؟ نکندکسی را کشته باشم!!!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بیا وکمی برایمـ خیالـ پردازی کنـ کمی برایم دروغ بگو... دلمـ برای عاشقانهـ هایتـ تنگـ شدهـ
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اشک می ریزم وفریاد می کشم من جسم بکرخویش را می خواهم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تمام بدنم میلرزد ازسرما.... آن همه دراین گرمای تابستان.... نمیدانم شاید گرمای حضورت را کم دارم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
می ترسم پاشنه های شتابزده ی کفش های آن همه او رد پایت را شخم بزند و نیامدنت بروید بر شهر! می ترسم بنشینم همه ی عمر فکر کنم که اول تو رفتی؟ یا من کشتمت؟ یا او آمد؟
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 11 روز و 2 ساعت و 7 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .