♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هر کرا لقمه گلوگیر شود چارهاش جرعه آبی است، ولی آب چون گشت گلوگیر، چه باید بکنیم؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این روزها پاییز میپوشم یک جیب من گنجشک یک جیب من باران.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ماه پشت شیطنتهای نگاه تو نقشه میریزد خندهای مرموز دارد باز.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گرچه گاهی میخراشد دل عشق را .....با چنگ و دندان حفظ باید کرد.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هر روز صد عابر از مقابل این پنجره رد میشود ببیند با پرتقالها رفتار من چگونهست؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این روزها ....درد مشترکی با باران دارم.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باد ـ مجنونوار از زلف درختان بوسه میچیند ماه میپرسد: میتوان عاشق نبود آیا؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
عشق، یک حسّ مِهآلود است انتهایش را کسی هرگز نمیداند.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
برّهای در خواب گونهام را داشت میلیسید چشمهایش، بوی باران بود.
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 9 روز و 16 ساعت و 3 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .