♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
قناری در قفس دارد به تصویر خودش در قاب نقاشی میاندیشد.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کجاست لبهایت که شعرهای نخوانده بدل به بوسه شود؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این خون داغ محتاج یک خراش طربناک دست توست از زیر ناخنت سلولهای من موسیقی بدیع ترا فاش میکنند. از زخمههای تو تا خون داغ من راهی نمانده است. .. بنواز یک دو پردهء دیگر رگ مرا.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
حال زمین بد است وقتی که ابر هم همدست پلک توست.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ابرها هم دلشان تنگِ تو بود بر سرِ شهر دل از گریه نکَندند هنوز.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
حیاطِ خیس بارانخورده ـ شب تا صبح نمازِ آب میخوانَد.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
میتکانم دلم را بوی گنجشک خواهد تراوید در مشام درختان.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
داغمان میکند بوسههایت؛ هیزمش را باز هم بیشتر کن!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
برفها: یکدست دانه میچینند گنجشکان؛ یادم آمد: بوسهبازیهای من با تو.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هیبت شیر دارد سایه گربه بر روی دیوار.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در شهرِ نیم خواب حتی پرنده نیز سر ماندنش نبود.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ماهی حوض هنوز عاشق گربه شوخی است که چنگال قشنگش تیز است.
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 9 روز و 16 ساعت و 7 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .