♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آروم آروم آرووووووومم دارم از یادت میرم.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شبیه باد پاییزی پس از تو قسمت بادم....همین...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دلم فراموش کرده که سنگ نمی تپد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اینجا خلوت پاکی است، برای فکر چه ابعاد ساده ای دارد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آنقدر زمین خورده ام که بدانم برای برخاستن نه دستی از برون که همتی از درون لازم است حالا اما نمی خواهم برخیزم می خواهم اندکی بیاسایم فردا برمی خیزم وقتی که فهمیده باشم چرا زمین خورده ام
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گفتم ای جنگل پیر تازگیها چه خبر؟ پوزخندی زد و گفت :هیچ ....فقط کابوس تبر....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چه شود آخر دلتنگی ها؟؟!!!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سرم درد می کند لختی برایم شراب بریز لیوان را لب به لب کن و پر از آفتاب بریز امروز قصه را جابه جا کن و بگذار میان کوچه ها من سیلی بخورم اصلن من می گویم مست بودم و صورتم محکم به دیوار خورده است.....افسوس.این غم با هیچ شرابی کم نمی شود
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دست هایت برای بوسیدن است بانوی من اردی_بهشت های سخت بی لبخند تو اردی _ جهنم میشد حالا بخند حالا که روزگار هنوز که هنوز است میخواهد کمرت را خم کند و تو باز مردانه ایستاده ای پاهایت لیاقت فرش بهشت را دارد و در دلت آسمان جاری ایست تمام پناه من
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
برای آرزوهای از دست رفته ام..........دستانم سردی دست روزگار را حس میکند چشمانم روی پاییزی زندگی را می بیند پاهایم صدای له شدن غرورم را حس میکند و لب هایم تلخی بوسه های روزگار را چشیده است و گوشهایم نجواهای نفرت انگیز را میشنود همچنان.... و از همه دردناک تر... قلبم صدای خورد شدنش را حس کرده است...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ارزش اشکهای یک دل بارانی را... تنها دل بارانی می داند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سقوط در دره های مبهم سرنوشت را پایانی جز مرگ احساس نیست...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 7 روز و 6 ساعت و 26 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .