♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
راست گفت شهریار حالا چرا حال که از جان سیرم و بی مهربانم چرا دیر اَمدی یارم دگر از من نماندست هیچ نشان
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شانس من بود که یه نقاش منو اینجوری کشیده یه پرنده که تو عمرش رنگ جفتشو نبینه.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
حالمان بد نیست غم که میخوریم......نوش جان مان.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ای کاش می دانستی مرز خواستن کجاست ،
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بزار پریشونت بمونم .......
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من چه ناشیانه پنداشتم مفهومی بی دلیل از لبخند او و نیاز مرا.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من منتظر زمستان زندگیم هستم فصل مرگ فصل زیبایی که سپید سپید است
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باز تو اتاق نشستم تنهای تنها زل زدم به دیوار ؛ تا کی ؟؟ تا کی میخوام بشینم یه گوشه فکر کنم به چی فکر کنم؟؟ به عمرم که رفت و نفهمیدم چی شد!! به رویاهام که دونه دونه بر باد رفتن !! به عشقم به احساسم به شور و اشتیاقی که درونم مرد!! به چی؟؟؟؟؟؟ تو میدونی؟؟؟؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من درد مندي هستم که روز گاريست که خنده بر لبانم نيامده و آرام و نالان در گوشه ي اتاق خود نشسته ام و چه درد آورست برايم خاطرات گذشته بوي نامردي؛ بوي بي ياري؛ بوي بي وفايي؛ آزارم ميدهد باز پس تنها بمان دل من که تنهايي نامرد و بي وفا نخواهد بود تنها بمان که تنهایی برازنده ی سادگی توست
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کاش میتونستم از این دنیا رها شم ؛ اوج بگیرم.......
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 7 روز و 3 ساعت و 30 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .