♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
پنج انگشت متصل به یک استخوان با روکشی از پوست و گوشت، مگر چه دارد که اینقدر شیفته آنم؟؟ دوست دارم دست هایش را تصاحب کنم ، قطعا شیفته عصب و رگ و سلول نیستم... .
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نصف شب تنهایی برای خودم چای ریختم با دلی که امشب خوش است!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بعضی حرفها هستند که پست نمیشن....بغض میشن
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
می بینی؟ حتی به واژه ها رشک می ورزم هنگامی که کنار هم ردیفشان میکنم تا به دلت بنشینند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شب هایی که حالم خوبه دلم نمیخواد بخوابم که مبادا صبح لبخندم رفته باشه!!!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کلماتم را بچش طعم تـو را می د هند تو که نباشی ، کلمات را می نوشم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دل است دیگر ... میخواهدت ... نیستی و حالا ... میگیرد ! دل است دیگر ... پشت میله های خیالش ... دوست ندارد در جای من و تو ... فقط من باشد !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ببین آسمان چه می کند برای من و آدمهای قصه ی من.
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 2 روز و 21 ساعت و 25 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .