♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چه ظالمانه است دوستان ... گویی در جایی که دلی نشکسته باشد زندگی هم وجود ندارد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گرمای نفس هایم را حس نمی کنی..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
جانم به لب رسیده است در سرزمین سایه ها تنها بخواب میروم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کاش می شد صداهای مورد علاقه ات را در اتاقی حبس بکنی تا باد آن صدا را از تو نگیرد ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هزاران بار تقدیم تو باد..دوستت دارم......
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
می نویسم... پس از خاموش شدن چراغ چشمهایم نه قبرستان می خواهم ؛ نه قبر؛ نه قبر کن؛ و نه سنگ قبر! فقط یک قالب یخ کوچک... همین..! آنگاه که سرم را بر بالش سرد خاک گذاشتند یخ را بروی قلبم بگذارید تا شاید این آتش بلاخره باور کند که عشق تاوان دارد و تاوان او سکوت سرد است سکوتی ابدی تا روزی که عاقبت عشق را به یکسانی بین تمام مردمان تقسیم کنند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سخته ...! وقتی شبیه باغ سیب باشی و همه تو رو با سرخی گونه هات بشناسند ولی دلت یک دشت پر از درخت سنجد باشه..!! پوچیده و چروکیده... سخته..!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
جاده نگاهم را گم کرده ام اما پنجره طلوع امروز هنوز باز است سفره حسرت کودکی هایم را پشت پنجره و زیر آفتاب زندگی پهن می کنم تا بوی نای سکوت جوانی هایم کمتر شود کتاب خاطرات را باز می کنم و برگهای پاییز گذشته را بو می کنم بوی روزی را می داد که باد انگیزه ای برای وزیدن و ریختن آبرو و رخت درختان را نداشت قاصدکی که سالهاست به باد سپرده ام هنوزم آواره نگاهی آشناست پس دیگر برای هیچ چشمی کاغذ سفید ذهنم را سیاه نمی کنم به سراغ آیینه می روم و چشم های سنگینم را صدا می کنم انعکاس صدایم تنهاییم را به رخ می کشد.. کاش جرأت داشتم و چشم در چشم خود ؛ فقط دل به دل خود می دادم و سکوتم را با آیینه شریک می شدم کاش همه این حقیقت را باور می کردیم که عشق ؛ اول از دل خودمان جوانه می زند و برای دل خودمان سایه ای دلپذیر می شود چاره ای نیست دوستان... رودخانه نگاه ها و رابطه ها بی ماهی ست! و انتهایش آبشار بلند فراموشی
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
می ترسم از چشم تقدیر که با عینک ذره بینش آرزوهایم را کوهی ببیند و تمام عمر برویش برف بباراند ..! من هستم و پچ پچ شعرهای کودکانه ای که در راه مدرسه می خواندم به امید اینکه معدلم 20شود و من هرگز فکر نمی کردم بهای نوشتن آروزهایم در درس انشاء نگاه تلخ معلم بود و نمره 10...! شاید آرزوهایم از همان بچگی زود هوای پرواز به سرشان زده بود و معلم آن را بحساب آروزهای پدرم گذاشته بود...! من هستم و یک مشت کوچک از تمام سهمی که از زندگی دارم... یک مشت آرزو...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من سال هاست که در حسرت جویدن و قورت دادن یک تکه محبتم.....
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 2 روز و 21 ساعت و 25 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .