♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ای تمام آسمان و ای تمامی زمین! با توام این منم این من حقیر راستی ... نه نه همین!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بگذار آغوشم برای همیشه یخ بزند ... نمی خواهم کسی شال گردن اضافی اش را دور گردن آدم برفی احساس من بیندازد ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
یکی بود یکی نبود او که نبود رفته بود اما شمیم قصه اش زیر گنبد کبود پیچیده بود او که بود همیشه به یادش بود به عطر خاطراتش همرنگ بهار بود نگاهش دوخته به در بود تا خدای اطلسی ها بنویسد کلاغه به خونش نرسید اما او که رفته بود دوباره از راه رسید
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
یه آسمان نگاه کن... این همه شمع را برای تو گذاشته ام راستی ، نگفتی چند سال داری؟! صدای آشنایی میشنوم... باران در راه است ، می آید که سکوتمان را خیس کند!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
صدایم پیر شده ؛ ناشنیده بگیر ، چشم هایم هر روز جوان تر است . بی پرده نگاه کن، حرف هایش باور من است.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شعرهايم را با صداي بلند مي خوانم ....در ساحل خزر......
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دردهايت را به من تعارف كن....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این بغض بجا مانده پاییزی کیست؟ این گونه شکفته در زمستان باران
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
وقتي که نیستی همه چيز تمام است جز من كه ناتمام ميمانم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خدایا .... ! باز امشب نیستی و من مانده ام در فهم صبوری هایت
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ساعت از اضطراب من گذشته ......نمی آیی..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
عریان شده ام میان مُشتی حس ناموازی حالا نمیدانم باید از حس هایم بگریزم یا از چشم ها یم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چرا مرا نمی دیدی وقتی تندیس سردم آوار برف بازی رهگذران شده بود وقتی سکوت لب هایم قلم را پرسه میزد هیچکس کنارم نبود ...چرا مرا نمی دیدی
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سالهاست که از مباداها می گذرم اما پشت پستوی سایه ها هیچ کس نیست جز شعرهای تبدار و عرقی سرد بر پیشانی ام خسته و سنگین ....
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 2 روز و 22 ساعت و 28 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .