♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
زمستان هم بگذرد می دانم این انجماد لعنتی ذوب نخواهد شد تب دارم اما هذیان نمی گویم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چقدر حقیر بودند حجم آرزوهای بزرگم ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آمدنت بی صدا ترین سایه بود رفتن ات ناگهانی ترین حادثه ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دچار شده ام به ناچار خویش....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چیزی نگو لب هایت ترک می بردارد می ترسم نتوانم سیرابشان کنم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آه ..... کاش دفتری دیگر ... ! نم نم بر زانوهایم می چکد در این راه بی پایان شب نازکای انگشتانم را به چشم هایم می کشم چشمهایم که خیس نیست !!! نگاهی به آسمان می اندازم انگار دل نمورآسمان اسـت که می چکد سرم را بر شانه هایش می گذارم ٬ باران در راهست ... ! همین نزدیکی ها حوالی همین چشم ها هوایِ گریه با من ....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
به قول مادر صبح خروس خون ! پنجره ها را می بندم پنجره های خدا را نه !!! حالا مادر ... ! دیگر نه خروسی مانده ٬ نه ستاره ای را می توان در آسمان این شهر دید و من ایمان آورده ام که باید ستاره های کاغذی به آسمان بچسبانم تا انگشت سبابه ام فراموش نکند شبی به ستاره ای واقعی اشاره کرد ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نشانه ها خاطره های دیروز ما و امروز ما خاطره ی فردای ما اما تو در ضمیر مندرسم نه نشانی نه خاطره ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تلنگرم نزن زمین می خورم تو یک لحظه خواهی خندید و من عمری خواهم گریست ....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اینجا جز ظلمت هیچ ستاره ای جیغ نمی کشد ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
برپاهای خاکستری ام چوب نزن روزگاری ساق های زرینم ترنم گندمزاران بود .... اما شبی در یغمای باد به تاراج رفت
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من جا مانده ام ازتپش ها ........
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خدایا ! من خسته ام یا تو ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ملامتم نکنید اگر از عبور خسته شدم این روزها استخوانهایم سخت می سوزد ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چرا دیگر دست هایم شبیه شعر نیستند رگ های آبی قلم خشکیده ست یا احساسم ...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 2 روز و 20 ساعت و 34 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .