♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مریم به گیسوانت آویخته ای...لعنتی....چقدر خوش بویی.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چه شیرین اند...حروف الفبا! وقتی... آرام و آهسته: می خوانند چشمانت را.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اینجا زمین است ...رد شدن به وقت خداست. در را ببند!هوا بس ناجوانمردانه سرد است....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
همین که می گویم: دریا! فصل مشترکمان آغاز می شود می بینی؟! پنجره پر از موج هایی است که تو را در آغوش گرفته لبخند می زنند.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اینجا همه تشنه اند حتی لیوانی که در مجاورت لبانت تو را نوشیده!!!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دریای خزر...در تب شهر خوابیده است. راه بلد چشمهایم..عطر بهار نارنج های اردیبهشتی چشمانت....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چشمهایت را کمی خرج کن در این فرشته کوچولوی همسایه....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اگر در چشم هم اشکی ببینیم......
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دیوارهای این شهر تشنه ......در تو کویر می زایند.
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 5 روز و 6 ساعت و 7 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .