♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دلم زندونی سلّول چشماته قناری بی قفس می میره انگاری !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بیا وُ شبی دردلم کودتا کن و سلطان غم را از اریکۀ چشمانم به مانندحریم سلطان به زیر آور پیش از آنکه نیروهای وفادارش این اشک های جان بر کف گونه های بی دفاعم را بی برجُ باروی دستانت آسان تصرّف کنند !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من از هوای تو لبریزم آن جا که هر ستاره پنجره ای ست که پشت آن دل من تو را سوسو می زند ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آستین خیالم چه نخ نما شده است ! بسکه چشمانم را از رؤیای تو پاک می کنم هر روز ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اینجا کنار خزر...شهر را ... بوی عشق بر داشته است باید مرا در تو دفن کنند ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چه قدر خالی ست باران یک دل هم درآن پر نمی زند ! جان می دهد برایِ بی تو مردن تا بند نیامده باید رفت تنها چترها می فهمند باران را !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سرد ، از دهان افتاده این منم و دیگر هیچ یک فنجان بهار با طعم پائیز ...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 6 روز و 2 ساعت و 34 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .