♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اتاق ، چراغ هاي بي كليد ، ساعتي كه شن هايش را در منقار ناپيداي كلاغ مي ريزد ... پيش از اين بايد تكليفم را روشن مي كردم با كبريت هاي بي خطر ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ابرها حياط خانه را را در آغوش ... كشيده اند کنار خزر.....شمعدانی هایم گریان...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ما خانواده ي ساده اي هستيم آنقدر كه وقتي باد كلاه مان را مي برد بعد از مدتي همسايگانمان آنرا بر سرمان مي گذارند به رنگي ديگر ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
پروانه ها مداد شمعی هایم را بردند..حالا باید با آبرنگ چشم هایم تو را نقاشی کنم.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
... و برف تمام شد...این آیه بیتفسیر رحمت ...این انجماد روشن نور یادآوری میکند حالم را که به رنگ بارانی سیاهم است: «و انزلنا الیکم نوراً مبینا»
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تو زن بزرگی هستی، و وقتی هستی... خدا چقدر ساده به نظر میرسد!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
عاشقانه های تو مسیر بهار را نشان می داد
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 6 روز و 4 ساعت و 57 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .