♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هر چه هست نشانه ی ِ خدا و هرچه نیست نشانه ی ِ تو ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
جاده ی ِ رسیدن ... دست از سر ِ این پاهای ِ خسته بر نمی دارد ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
روزی هزار بار آرزوی ِ زنده گی می کنم ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کاش تو باید لطفا بیائی لعنتی ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دل َم تنگ است ... ، و این چیز ِ عجیبی نیست ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تو را خیال می کنم و می بوسم ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خدایا ... از آنجایی که هستی .......اینجا دیدن دارد ... ؟!......نه..؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خُب من باید چه کار کنم ... ؟! ، که یک جاهائی از تنهائی را ... نمی شود سکوت کرد ... ، نمی شود غُر زد ... ، نمی شود نوشت و ... لعنتی را ... فقط باید گریه کرد ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
به خدا من وقتی باران هم نمی بارد همه اش از تو حرف می زنم لعنتی ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خودَم را گذاشته ام جای ِ تو ... ، چقدر خالی است ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شاعر غم ِ شب را شعر می گوید ... غزلی در مکث ِ نور ... ،
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خسته ام امّا ... امّید دست از سر َم بر نمی دارد ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
با این ریخت و قیافه ام ... آئینه ... بودن ِ من را نشان نمی دهد ... ، نبودن ِ تو را نشان می دهد ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تنهائی یعنی ... فصل ِ مشترک ِ آدم ها دیوار است
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دکارت یک چیزی برای ِ خودش گفته که " می اندیشم پس هست َم ... " ، نه آقا جان ... ، فلسفه ی ِ وجودی این است : گریه می کنم ... پس نیستی ...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 7 روز و 3 ساعت و 8 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .