♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این روزها فروغ می خوانم ...پاییز میشوم ...می بارم....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کولی امروز فالم گرفت ....دروغی بزرگ......تو می آیی....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ما که ریشه مان نارنجیست زیر آوار برگ اما نمیدانی چه به روز بنفشه ها آمد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
داستان عشق من رسید و از شاخه افتاد....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هر شب.....خواب می رود دست من ... زیر سر هیچ کس...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دستانی اگر باشد برای گرفتن سقوط ترسناک نیست
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اشک اگر ترجمان باران باشد ، همیشه بهار خواهیم شد ایوان را...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چگونه توقع داری اینهمه راهی را که با تو پیمودم ، تنها برگردم بی انصاف !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کاش مثل بارانهای شمال بودی دیر و زود داشتی سوخت و سوز اما، نه....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هوس باران کرده ام .....حالا که آسمان را حوصله نیست... به روی چشم خودم دست به کار میشوم....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
پنجره را باز میکنم برف باریده ردپایت میگوید: رفتهای از خانه تا نهایت کوچه...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اعتراف میکنم آنقدر خیره به دستانت بودم که چهرهات یادم نیست.
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 7 روز و 35 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .