♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
راه میروم وشهر زیر پاهایم تمام می شود! تو...هیچ کجا نیستی..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من همه حواسم به چشمان مردم شهر است ..فقط........ که عاشق خنده ات نشوند....وقتی می خندی.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نگاهت را از من دریغ نکن ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آنچه میخواهیم نیستیم و آنچه هستیم نمیخواهیم ٬ آنچه دوست داریم نداریم و آنچه داریم دوست نداریم ٬ و عجیب است هنوز امیدوار به فردائی روشن هستیم . . .
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ماهیها آسوده تر از همیشه خوابیدهاند و ماه به جای من دور دریاچه خزر قدم میزند....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کم کم آب میشود و میریزد ...انگار هیچ وقت نبوده زن مهاجری که قرار بود گرمم کند....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ایستاده ام در آخرین ایستگاه مسافرها همه ،کبریت اند چمدانها همه ، باروت شمارش معکوس .......من می ترسم می ترسم می ترسم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تنهایی من بزرگتر از این حرفهاست .
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نبودنت را غروب های زمستان در قهوه خانه ی دوری کنار خزر سیگار می کشم. نبودنت دود می شد و می نشست روی بخار شیشه های قهوه خانه ....
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 7 روز و 5 ساعت و 8 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .