♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
عجب آشفته بازارِیست،...فضای مجازی...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من، رانده شدم، از بهشت به خاک، از خاک به سردخانه، از سردخانه به هیچ…….. …….هیچ ………..هیچ.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نمیگذارند، هجوم گذشتهها، تا بدانم، طفلکِ اکنونم به کجا میرود.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شرمندهام، از احساسی که بیپروا از مرزها گریخت و سر برآورد، و از شعر عاشقانهای که بوی گریه ِ ! مردانگی داد.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نمیآید......... را میگویم، با اولین مشتری! ، رفت و برنگشت. و باد ، حدیث و آرزوهایش را یکباره برد. شعرها بیواژه مانده،
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من از تو کم شده ام جمعم کن! همه وجودم در تب و تاب انحنای اندامت میسوزد! بیا بیا و گرمی وجودت را به سردی اندامم بخش تا گدازه های وجودم آتشت بزند!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
از گل شنیدم بوی او .....مستانه رفتم سوی او.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گردسوز روشن می کنم و زُل می رنم به دانه های انار و ذکر تو را می گویم: "یا تــو"... این است، آیین امشب من در سه شنبه آخر سال...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تو را که پس بگیرم، دستی تکان می دهم، برای مردم شهر. و با خیالی راحت، به بلوغ میانسالی ام، می اندیشم...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 7 روز و 6 ساعت و 38 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .