♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
وقتی میخندی مسیح بین لبهایت مریم میخواند.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
استخوانم میشکند وقتی در عمق نگاهت نقطه چین می شوم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
زندگی یک رنج بیهوده است! قلبها وقتی شک آلوده است.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
قلبهای پُر تپش... عشقهای بیفروغ... «شهر خالی ِ شلوغ...........
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
یک حنجره... صدها بغض... صد پنجره... یک روزن...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
عشق را ترساندهام از عقل. عقل را خواباندهام در عشق. رفته رفته ماندهام در عشق!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
یک «تو» ...وهزاران «من» در دوست داشتن!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
واژههایم را به بالِ کدام شعر تازه ببندم؟ که بدرخشند، اوج بگیرند، به گوش کاخنشینان آسمان برسند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تا زمانی که من در دل بگویم دوستت دارم و تو ندانی به هیچ جا نمیرســم بیا باهم حرف بزنیم این منـــی که میبیــنی عاشــق ِ توست چه بدانی چه ندانی پس به رسم ِ آدمیــت فکری به حالش کُن
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 7 روز و 9 ساعت و 36 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .