♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
لطفا اینقدر شعرهایم را نتکان، می ترسم یک روز رسوایی اش دامنم را بگیرد!!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گنجشک ها ؛ سهم کمی از زندگی دارند کاش خدا ! فرصت چند قطره اشک بیشتر به آنها می داد .
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
لب به دعا نمی گشایم دیگر وقتی خدا از دلم خبر دارد ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نمی دونم چرا نمیشه ...نه اینکه نخوام ..اصلا کلا نمیشه لعنتی....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بس که میشکنم و درد میکشم سرم هم که به سنگ میخورد ... انگار نه انگار
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خدایا ی چیزی بگم قهر نمیکنی؟ ....گوشت رو بیار.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باید بروم ؛ بدون هیچ ! بزرگ شوم ، پخته شوم ، بسوزم .... ما ؛ یعنی امثال من ، هنوز تیله های دست روزگارند ....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
انگار خدا هم می دانست دلگیرم ؛ قرار نبود ولی ، سایه های مرطوبش را بر سرم باراند ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شـب شــراب ، نیارزد بـه بـامـداد خــمـار
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اشکهایم میترسند قلبشان می ایستد ، وقتی صدای ناله های کبود میشنوند ...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 9 روز و 18 ساعت قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .