♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
برای قرصــهایم لالایی می خــــوانم، تـا به خواب روند و فراموش نکنند که خــــــــــواب آورند نــــه یــــــــــــاد آور...!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دلتنگ که می شوم باید سفر کنم به این دهکده جهانی مجازی و راضی شوم به دیدن عکس پروفایلت ... عجیب نیست...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آنکه می ماند درد می کشد ، غصه می خورد ، بغض می کند ،
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چه ساده بودم آن هنگام كه مي پنداشتم ، شكستن دل كسي ناگوارترين حادثه عالم است، امروز كه دلم شكست و عالمي تكان نخورد ، به سادگي خودم ميخندم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خدايا ، من که گناهي نکردم...پس چه شد؟!!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
پشت گردنم ... کمی پایین تر از نقطه ای که آخرین تار مویم روئیده ... جــایـــــی کـــــه گــــود میشـــود، همــان جایــــی کـــه … هیــــچ، بیخیـــــال! درد میکنـــد، دردی بـــه وسعـــت خالــی مانـــدن جای لـــبهــایت!!!!!!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تنها که باشی ، تنهایی... وقتی تنهاتری که آمده باشد ، نه به استقبال تو... بیاید ، نه به بدرقه ی تو... همسفر باشد ، نه با تو... خاطره داشته باشد ، نه از تو..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
یک حرفهایی میماند بیخ گلوی آدم … میماند و فریاد هم نمی شود … بغض هم نمی شود … بغض یواشکی حتی … بغض آخر شب توی رختخواب که با اشک آرام شود حتی … می ماند بیخ گلوی آدم ، هیچ چیزی نمی شود... اصلا می ماند و یک خنده هایی را ، یک لذت هایی را کمرنگ می کند ، می ماند و سایه می اندازد روی هر چه بعد از این ...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 9 روز و 14 ساعت و 57 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .