نه زلیخا حریف دیوانگی های من نه یعقوب حریف گریه های شبانه من هفت سال نه...، تا هفتاد نسلم عشق ترا در قلبم ذخیره می کردم فقط اگر تو آنی بودی که می پنداشتم !
در خــود شکستـــــ ـم و تــــــو ؟! صــــ ـدای قهـقهـه هـایت دنیــــ ـا را لـرزانـــــ ـد , قـانــــــ ـون طبـیـعـت است موج وقتـی ســــــــ ــرش به سنـگ می خـــورد در خود می شـکنـ ـد و ســـ ـاحل کف می زنــــــــــــــ ـد...
تو را می شناسم چشمانت خنياگر خاموش عاشقانه ترين ترانه هاست و صدايت زمزمه دل نواز ناگفته ترين رازها لبانت غنچه شکفته ی خواهش هاست و دستانت ساقه ی سبز نوازش ها آغوشت بلندای با شکوه تمناهاست و عطر موهایت در امتداد حسرت دست ها رها...
از خود گریخته میشوم از رفتــــــــن
مثلِ قطع شدن ناگهانی
پای راستـــــــــ
یا
در آوردن یک هورمونِ مترشح اضافی
در قسمت راستــــــِ بطن چپــــــِ قلبـــــم!
روزی می رسد که دلت برای هیچ کس به اندازه من تنگ نخواهد شد . برای نگاه کردنم ، خندیدنم ، اذیت کردنم ... برای تمام لحظاتى که در کنارم داشتی ... روزی خواهد رسید که در حسرت تکرار دوباره من خواهی بود ...
تو همه جا هستي ... همه جا ... در گوشه گوشه ي اين روزهايم ... در كوچه ها ... خيابان ها ... ماشين ... اتاقم ... حتي خواب هايم ... با ياد تو چشمانم را مي بندم و با اسم تو بازشان ميكنم ...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 9 روز و 13 ساعت و 57 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .