♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اسمت را موج می برد خودت را کشتی موهایت را باد و یادت را من، دفتری گم شده ام اسمم را سنگی نگه می دارد خودم را گوری و یادم را...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مثل ِ ماهی ِ کوچک اما نمی دانم چرا هر چقدر می بارمت با رود ِ گونه هایم رهسپار دریا نمی شوی؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آتش باشی برای تو هیزم می شوم دریا بروی پارو .
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کجا دانند حال ما سبکباران ساحل ها...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
قصه یک قطره باران را تماشا می کنم...چیست این باران که دلخواه من است؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دلتنگ که میشوی دیگر انتظار معنا ندارد! یک نگاه کمی نامهربان، یک واژه کمی دور از انتظار، یک لحظه فاصله... می شکند بغضت را...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شب بوها ، صدایم میکنند کوچه های منتظر برنجهای نرسیده نی زارهای خسته کپورهای مردابی همگی امشب، صدایم میکنند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
می دانم که می آیی. صدای برگهای هفت رنگ پاییزی را در زیر گامهایت می شنوم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
به رسم شهر دلتنگم نگاهم را زیارت کن
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سرم شلوغ است تنپارههاي زندگيام را از زير پاي مردمان سربههوا جمع ميكنم
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 9 روز و 15 ساعت و 48 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .