محمود آقا شلخته میرفت به پای تخته
طفلکی دست پاچه شد وای که ندیدی چه شد
از جای خود که پاشد یک دفه کله پا شد
کیفش جلوتر افتاد اینور و اونور افتاد
مداد نوک شکسته کیف بدون دسته
دفتر پاره پاره کتاب بد قواره
درد و بلا کشیده با شکم دریده
پخش و پراکنده شد کلاس پر از خنده شد
خوب به چشمهایش نگاه کنید ... از نزدیک!
دستانش را بگیرید!
آنقدر نزدیکش باشید که گرمای نفس هایش را حس کنید!
خوب عطرش را بو بکشید!
موقع بوسیدنش از ته دل ببوسیدش... از ته دل ببوییدش ... از ته دل لمسش کنید!
... از ته دل نگاهش کنید ... از ته دل صدایش کنید!
از تمام لحظات با هم بودن نهایت استفاده را بکنید!
روزی می رود ...
و حسرت همه ی اینهایی که گفتم در دلتان می ماند.
پسر :به به چه خوشگلید شما.. اسمتون چیه؟ دختر :مدرسان شریف پسر :چی؟ دختر :مدرسان شریف پسر :واییی... کجایی هستی؟ دختر :مدرسان شریف پسر (درحال کوبیدن سرخود به دیوار) : شمارت چنده؟ دختر :بیست و نه دوتا شیش
امروز از جلوی قصابی محل رد میشدم دیدم جلوی مغازه تعدادی کله وپاچه تمیز شده مثل خورشید میدرخشیدند ..به آقاهه میگم چنده....میگه میخوای بپزی...میگم پ ن پ میخوام برم دنبالر کله پزی راه بندازم یه کاسبی هم بکنیم...قصابعلیرضا
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 2 روز و 2 ساعت و 40 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .