من یک شاعر نیستم، تنها قلمی به دست روحم داده ام؛ هر گاه درد کشید، از غم هر گاه آوای دلنشین پرنده ای شنید، از لطافت و هر گاه لبخند یک دوست دید، از مهربانی و محبت، نوشت...
این روزها قلم در دستانم بازی نمیگیرند و واژگان چه ناجوانمردانه بر انگشتانم سنگین میشوند .... این روزا عصر یخبندان احساسم را به آغوش گرفته و تنها شعله ی گرم وجودم شراره های عشق توست
در هیاهوی زندگی دریافتم چه دویدن هایی که فقط پاهایم را از من گرفت، در حالیکه گویی ایستاده بودم!چه غصه هایی که فقط باعث سپیدی مویم شد،در حالیکه قصه ای کودکانه بیش نبود!دریافتم کسی هست که اگر بخواهد میشود و اگر نخواهد نمیشود.به همین سادگی! کاش نه می دویدیم و نه غصه می خوردیم!
فقط " او " را می خواندیم.
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 2 روز و 1 ساعت و 50 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .