نه تو می مانی و نه اندوه و نه هیچیک از مردم این آبادی... به حباب نگران لب یک رود قسم، و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت، غصه هم می گذرد، آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند... لحظه ها عریانند. به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز . . . سپاس از همه دوستای خوبم که بهم خیلی لطف دارن
پسر داییم تو جمع دخترا همش دلقک بازی در میاورد و داییم هی حرص می خورد! بعد برگشت به داییم گفت: سر من چی خوردی انقدر با مزه شدم؟ ) داییم گفت : گه زیادی بابا، گه زیادی
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 5 روز و 15 ساعت و 17 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .