♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من در سکوت می بازم آهسته تر از پیچش بامبوهای مست در گلدان آرام تر از رشد زمان روی شانه ام یک آن خدایا فقط یک آن مرا از جهانت بگیر....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در پیچ و تاب رقص انگشتها و اشک های من گاهی بیابان فاصله ها چقدر تلخ می شود...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هم قد شدیم! فقط خدا می داند چه چیز های را زیر پا گذاشتم...!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
از عشق فقط اين را مي دانم كه هميشه يكي مي ماند و يكي مي رود و اين ميان قلب يا قلبهايي مي سوزند و خاكستر مي شوند و روح يا روح هايي زخمي تر !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
درد ، ديدني نيست ! شنيدني نيست ! شايد چشيدني باشد ! شايد بتوان لمسش كرد ! اما ، نه ! درد بايد بر اندام ِ تو بلغزد ، بايد قلبت را بفشارد بايد اشكت را بچكاند بايد تيشه به ريشه ات بزند و درد اينگونه بيرحمانه هجوم مي آورد....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
از زخمهای کهنه به کجا می توان گریخت ؟ که آنها جزئی از وجود تو شده اند و تو ، چیزی به جز کل ِ رنجهای ِ خویش نیستی !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تمام ِ فکرهای من ، در اوج ِ یک خیال پرسه می زنند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دیشب خواب دیدم....ماه درآمد و مادر نیامد....
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 5 روز و 9 ساعت و 4 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .