♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
برای همیشه در تو میمیرم اگر دستم را نگیری...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من دارم به سرزمینی میاندیشم که سالهاست در آن مُردهام.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بیحضور تو مرگ میاید، امشب از کوچههای بیپایان....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
زندگی را که نمیفهمیم؛ باورم پشت تیرکهای دربهدری قد خم کرده و ترس لابلای آرزوهای مرده ترانه میخواند. نقاشیهای خاکستری بزرگ نمیشود شکستهها که بریزند دستهای من هم... کسی چه میداند؟ شاید دوباره ترک بخورد فنجان، صبح سهشنبه ده سال بعد شاید یک سال بعد شاید... هنوز امیدی هست؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بیتفاوتی نسلها دارد از ریشه برمیکند لهجهی باران و عشق را...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خوب نگاه کن این خاکستری/بنفش شاید خندههای توست، شاید حرفهات، شاید چشمهات ... خوب نگاه کن خورشید بالا آمده و هنوز قلب من خوابیدهاست.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
جای من نیستی هنوز نمیدانی دستهایم را شاخهشاخه تا کجا کشاندهام و دوستیام را با کلاغ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نمایش ویژه داریم مردی هستیاش را آتش زد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هر چیز در جای خودش هست آسمان همان آسمان است خورشید همان خورشید ستاره ها هم هر شب جمع می شوند گٍٍٍرد ماه کوچه ها همان کوچه هاست حرف ها همان حرف ها تنها دو چیز جایش عوض شده است .... موهایم سپید شده .... روزگارم سیاه
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
كنار رودخانه ای بودم آب در در دست خود سيبي سرخ مي بُرد خَم شدم و سيب را برداشتم آب دستهايم را بُرد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شبیه پنگوئن شده ام دلم میخواهد تمام دنیا را پرواز کنم اما مردم به راه رفتن ام هم می خندند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تصمیم دارم پلکهای شب را در چشمانم پیوند بزنم و آفتاب را آویز کنم از گردنم برای خاطرههایم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کاش سپید می ماندی مثل همین شعر که هر کاری می کنم شبیه تو نمی شود
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شاید اتفاق عجیبی نباشد اما ما دیگر خندیدن بلد نیستیم و سفرهامان به اندازه ی زنبیل های کوچک پروانه هاست فقط از این شاخه به آن شاخه می پریم و دیگر فرقی نمی کند اگر آسمان به زمین بیاید یا زمین به آسمان ..
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 7 روز و 9 ساعت و 10 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .