♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نمی دانم چرا، نمی خواهد مرا او که من در انتظارش دیده بر در دوختم آتش حسرت به دل افروختم بی گمان در آتش او سوختم... من پریشان حال اویم کاش می دانست او. کاش می دانست تنها رام اویم کاش می دانست او. باز شب آمد چه دلتنگم باز شب آمد چه غمناکم آسمان چشم من می بارد امشب کاش او می آمد امشب...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
از من سرد شدی و نمی دانی چقدرسخت است از راه برسی ومن به اجبار باران کنده شوم از روی شانه های تو مثل بارانی ات خیس خیس توفراموش کرده باشی زمانی آغوش من گرم ترین جای دنیا بود......
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هنوز چند برگ از پاییز باقی است....شاید بیاید باران را می گویم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نه سرزمینهای شمالی را می خواهم نه جزایر قناری بگذار تمام نقشه ها بگویند دیوانه ام من به دستهای تو بر می گردم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خانه ی امنی است پرده ی اتاقت برای پروانه های نقاشی ام پنجره را باز کن تا پیله ها ی در خواب پریدن را تمرین کنند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دستی برای نوشتن نیست دلم دردها دارد چشمم خیس از باران دریغ از چتری
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
می نویسم درخت تبر می آید ...ابر باران می بارد ....عشق نام تو بر زبان سوخت
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نوشته هایم دیگر بی دل شده اند..... تو میگفتی دریا یاد اور توست ... ولی من هیچگاه نتوانستم بگویم ... بی تو ... دیگر نمیتوانم دلم را عاشقانه به دریا بسپارم * و هنگام دست و پا زدن در عمق نگاه دریایی ات... نفسهایم را شماره کنم! دل نوشته هایم را میسوزانم... * همانگونه که تو دلم را ... و من و دل نوشته هایم به این باور رسیده ایم که... * وقتی دل نباشد نوشته بی معنی است *
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 7 روز و 1 ساعت و 55 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .