♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
احساس می کنم گلی بیچاره ام که به دست ناسپاسی چیده شده ام کسی چه می داند؟ شاید برای گلدان شیشه ای ؛تا چند روز زینت خانه ای باشم و شاید مرا چیده اند برای سنگ مزار مرده ای تا دلگرمی خانواده ای باشم. به هر دلیل خوب می دانم که عاقبت خشک خواهم شد... و به زودی زود است خانه ام خاک...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سکوت تلخ مرا گریه های ریز ریز باران تلافی می کند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
به که گويم غم اين قصه ي ويراني خويش ..غم شبهاي سکوت و دل باراني خويش... گله از هيچ ندارم ، نکنم شکوه ز تو ....که شدم پابند و بنده ي دل سودايي خويش
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ديگر حتي قلمم نيز تن شکسته ام را باور ندارد و به ياري ام نمي آيد ...واژه ها از من فرار مي کنند و درد ها و رنج هاي اين زندگي تلخ با سرعت بيشتري به طرفم هجوم مي آورند ... من فقط از تو مي خواهم که بيايي و کبوتر غمي را که در چشمانم لانه کرده پر دهي ..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اينجا در شهري دور من ماندهام به انتظار هر لحظه که ميايي در شهري خاک گرفته و غروبي تنگ ، که سينهام را هر آن ميدرد اينجا من ماندهام و سرمايي که استخوانم را داغون کرده است ، من هستم و سيمايي شکستهتر از هميشه اينجا من هستم و خيال هميشگي چشمان مشگي تو ..!حتي كلمات هم دگر از نوشتن دردهايم عاجزند..!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هنوز هم در انتظار شنيدن صداي باز شدن يک آغوش در کنار جاده ي بي کسي ..ته مانده هاي دل هاي شکسته را جارو مي کنم...تا تو آيي..! نازنين فقط يک درصد از خدا دارم, نميدانم تا کي چشم انتظاري...!! ولي دلم گواهي مي دهد که روزي مي آيي.! و با آمدنت اين سکوت مبهم و تلخ را ويران مي کني..!!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خداي من, کاش مي شد اين سکوت تلخ با خندهُ دلنشين نازنين ترين گل دنيا مي شکست و صداي آرام بخش عشق را در گوشم زمزمه مي کرد و اين اشک حسرت ديده انتظار را از چشمانم مي شست و به دست خاطراتم مي سپرد..!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کاش ميتوانستم احساسم را در بي نهايت شب به خاک بسپارم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خدايا خود را به که بسپارم...وقتي که دلم تنگ است
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چقدر سخت است تنها بودن در میان غریبه ها این بار باور میکنم شب های بی ستاره را در حضور چشمان سیاهم و باور میکنم جاده بی عابر دلم را و ترانه هایی را که صادقانه برای تو گفته شده اند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هوس کوچ به سرم زده شاید هم هجرت نمیدانم از این بی دلی ها خسته شدم .... خسته شدم دستانم را به دستان هیچ کس می سپارم و درد دل میکنم با درختان و دیوانگی هم عالمی دارد
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 7 روز و 1 ساعت و 6 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .