♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در باوری که نگنجیدی در غروبی سخت زیبا میان آن همه مترسک کاغذی کجا رفتی ؟! کجا رفتی ؟! که هنوز چشم به راهم " جمعه ای که در راه است "
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تو ... مرا پرواز ده به مرز " بودن " " خواستن " و " زندگی "
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این همه آهنگ سوخته که در این حوالی بارانی می بارد مرا به یاد کدام خاطره کدام شعر از صدای تو می اندازد که چنین غریبانه هوای تو را پر پر می زنم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من که به درد معتقدم شادمانیم را در غروب زردترین درخت می سرایم برای دل آن کلاغ پیری که هیچ بهاری او را نپذیرفت !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خوبترین حادثه می دانمت !!! خوبترین حادثه می دانی ام ؟!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آه ای درخت بلند ! چرا باران عشق من به سبزی باورت نگنجید که چنین " زرد زرد " به صداقتم فرو ریختی ؟!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خدایا ......... به آخر خط رسیده ام ! نقطه ای بگذار که :با نام او شروع شوم.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خدا می داند دلم تنگ است برای تو.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گمگشته ای هستم که در این دور بی مقصد کاری به جز شب کردن امروز یا فردا نمیداند ...!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این روزها غربت هست و هجوم اندوهی عمیق ! دلم یک شانه می خواهد برای تکیه دادن و چشم هایی که حرف چشم هایم را بفهمند و صدایی که بگوید : " من همینجایم " !!!
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 6 روز و 19 ساعت و 51 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .