♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دیگر باورم نمیشود روزی بیاید که عشق را در خودم و برای خودم ببینم. پس سعی میکنم از دیدن عشق در دیگران خوشنود شوم! مهم بودن عشق و دیدن آن است.فرقی نمیکند کجا و برای که باشد.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شـلاق مـی خــورد احســاسـم! از کنــایـه هــا... کـــاش کمـی پــوستـش کلفـتــ بــود! مثـــل خـــودمــ..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
لحظه هایم محو در خاطره هایت ادامه می یابد گویی در دلتنگی ات غرق شده ام نه می دانم کجایی نه می دانم کجایم دلم پر از تو ست ولی دستانم خالی از تو نه بی توام و نه با تو چشم هایم غرق تماشای تواند گویی سایه ای همیشه به دنبالم است از آینده ام می ترسم خواستم از دل گله مندم بگویم ولی قلبم چیز دیگری نوشت خواستم برای اولین بار از دردم برایت گله کنم قلبم نوشت: کاش منت می گذاشتی و کنارم بودی تا برایت از ناگفته های عشق سخن می گفتم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
جرأتش را داری کـه بـبـینی قلمت می شکـند ؟ کاغـذت می سوزد ؟! طاقـتش را داری کـه بـبـینی و نگـویی از حق ؟! گـفـتن واژه ی حق سنگـین است
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شاید کسی نداند اما تو می دانی خوب من در چشم باد نشستم خورشید را در قفس اسیر کرده ام من ماه را عاشق خود کرده ام اما فقط تویی مهربانترین کس رویای من هر چند پرنده ها بسیار اند اما تمام چه چهه هایم برای توست من جفت نمی خواهم من روح گم کرده ام را می خواهم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در کنج تنهایی حتی خداوند نمی آید حتی نه نور است نه روشنی تاریکی و تنهایی و حسرت فقط همین می فهمی ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نمیدانم چرا از همه نامحرم ترشده ای...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دوست داشتن تو چیز دیگری است............
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
قورت مي دهم همه دلتنگيهايم را و تلخ نوشته هايم را سر مي كشم انكار نمي كنم لج كرده ام كه برايت بنويسم گريه كنم عاشقت بمانم لج كرده ام دوستت داشته باشم دلم مي خواهد باور كني دوستت دارم همين
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
وقتی که اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود و در تمام شهر قلب چراغ های مرا تکه تکه می کردند وقتی که چشم های کودکانه عشق مرا با دستمال تیره قانون می بستند و از شقیقه های مضطرب آرزوی من فواره های خون به بیرون می پاشید وقتی که زندگی من دیگر چیزی نبود هیچ چیز بجز تیک تاک ساعت دیواری دریافتم باید باید باید دیوانه وار دوست بدارم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نگفته بودم! پیش از خدا حافظی حافظه ی باران را مرور کنی ؟ و از میان تمام رویاهایش سلام ها را به خاطر آوری ؟ نگفته بودم ! واژه ها مقدس اند احساس می شوند می ترسند می تر سانند و حادثــــــــــــــه هیچ وقت خبرت نمی کند؟! حالا رفته ای و من در کوچه های قهوه ای کویری که سواد خواندن ابر ها را ندارد تشنه ی قطره ای سلامم تا بار دیگر سبز شوم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دیگر از بیان احساسم به تو می ترسم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تمام روزها را مانند راهبه ها شب میکنم وشب را به امید صوفی گری به صبح میرسانم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
می خواهم هر گاه تنها شدیم با هم برایت بگویم که چقدر تنهایم عبور لحظه هایی که مثل امواج دریا مرا بالا و پایین می برند با خود که چقدر حجم صبرم پر شدست از انتظار چقدر هوای این شهر حالم را بد می کند. در خلوت خود با خیال تو رنگین ترین سفره ها را چیده ام رویایی ترین مهمانی را با حضور بی حضور تو داشته ام. در خلوت خود بارها زین فراق طولانی باریده ام دفتر دلتنگی هایم را بخوان برگ برگش را تو می دانی فقط این را بار ها برایت خوانده ام نازنین: دلم عجیب بی تو می گیرد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
میبینی سکوتم را...؟ دوست داشتن همیشه گفتن نیست...دیدن نیست... گاه سکوت است...گاه نگاه... من از سکوت گریزان بوده ام همیشه.... اما سالهاست که سکوت کرده ام و اینک ترس مرا تکان میدهد و من پیوسته به عقب بر می گردم و ازخود این سوال را بارها می پرسم! که ایا راه را عوضی امده ام؟ دلم گرفته از این فریبها و نیرنگها... از این دو رویه مردمان بیهوده گر... از انهایی که خدا را پشت یک تکه ابر پنهان کرده اند... چرا؟ چرا سادگی ها همیشه تهش باختن است؟
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 4 روز و 20 ساعت و 46 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .