♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
به پدرم، که دیگر نخواهمش دید...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اشک های پنهانم را سرمی کشی به سلامتی لب هایی که نمی خندند و عاشقانه در گوشم می خوانی: دوستت دارم!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
انتظار صد پاره شدن غرور له شده ام را فریاد می زند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آسوده نیستم! این روزها،..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این سیاه چاله، جای امنی نیست،...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هر شب در باران چشم هایم قاب خالی از حضور تو را غسل تعمید می دهم و در گوش گوشواره هایت اذان میخوانم....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سپرده ام اسکله را آذین ببندند و ماهی ها ساقدوش مان شوند امشب، مرد بارانی دریایی ساده ای می شوم بی تاب نگاه سرد تو...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تو كه ميروي ساك آوارهي سفر ناتمام بر شانههايم آوار ميشود!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
امروز به قهوه خانه ساحلی رفتم ......کنار خزر....گفتم همیشگی عمو شعبون ...دوسیب وچای شمالی...گفت ....ها علی رخ باختی عمو....سکوت کردم ...به خزر نگاه کردم...سکوت کرد..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در جست و جوی تو در این شهر آواره مانده.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نزدیک آمدنت که می شود دستی می کشم بر چروک پیشانی و اخم پنهان ابروها چین های پیراهنم را صاف می کنم شاید باز شود دلم...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 7 روز و 4 ساعت و 57 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .