♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اینجا چراغی روشن کرده ام که زیر نورش ، کلمات پروانه وار به ساز ِ دل ِ من می رقصند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تنها ترس از این دارم...که شبی با اسب سپید آرزوها بخواهی به خوابم بیایی و من بیدار نشسته باشم...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من نگاه تو را شعر می کنم و تو شعر مرا نگاه می کنی بازی عجیبی ست شعر نگاه تو روی قافیه های دلم می نشیند و زبانم این دیوانگی را می سراید
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خنـــده های یـــخ زده ...قلــب های غــم زده...دیگر عشق و شعر و دفتر و خودکار آرامم نمی کند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من زبان برگ ها را می دانم … مثلا “خش خش” یعنی “امان از جدایی” پیش از جدایی از درخت هیچ برگی خش خش نمی کند …
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من از آوارگی بی تو میترسم…
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شاید آنها هم میدانند که من رهگذرم .......
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 7 روز و 17 ساعت و 28 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .