♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
همین که می گویم: دریا! فصل مشترکمان آغاز می شود می بینی؟! پنجره پر از موج هایی است که تو را در آغوش گرفته لبخند می زنند.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اینجا همه تشنه اند حتی لیوانی که در مجاورت لبانت تو را نوشیده!!!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دریای خزر...در تب شهر خوابیده است. راه بلد چشمهایم..عطر بهار نارنج های اردیبهشتی چشمانت....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چشمهایت را کمی خرج کن در این فرشته کوچولوی همسایه....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اگر در چشم هم اشکی ببینیم......
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دیوارهای این شهر تشنه ......در تو کویر می زایند.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
همیشه پر از حس تازه بود! پدرم را می گویم! و مادرم... خاتونی که تمام زمین آشپزخانه اش دو کبوتر! دو مرغ عشق! دو پروانه!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
واژه هایم تیر می کشند دفترم تب دارد پائیز گرفته ام انگار ! پایم را دراز می کنم در باران
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چشمانت را که می بندی دفتر شعرم بسته می شود !
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 7 روز و 17 ساعت و 31 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .