♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
از تو چه پنهان این روزها خیلی می ترسم خیلی اتفاقی فهمیده ام همه در این شهر مرده اند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اگر روزی بمیرم تمام کتاب هایی را که راز چشمانت است ....با خود خواهم برد.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شاعر که می شوم دلم برایت می سوزد همه ی سطر ها دندان برای تو تیز کرده اند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گرسنه كه باشي زمين را پيتزا مي بيني...همین...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بهار چشمانت همیشه شاعرانه می آید...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آنقدر بهانه برای آمدن داشتم تا دهان چمدان را ببندم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مزارع توتون را بر لبم آتش می زنم شیطان کوچکی از دهانم بدنیا می آید میز دو نفره و عصرانه ای دلپذیر بر تنش...اوخ جون....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
استکانها را رها می کنم باید به فکر غذایی برای تو باشم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بیا یکبار دیگر این سیبزمینی را امتحان کنیم شاید از زمین رانده شدیم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خط بزنم یانه پاکنویس کنم؟ این شعرهای نابالغ باید مادر بالای سرشان باشد....
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 8 روز و 7 ساعت و 34 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .