♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آبی ..قرمز نداره ...من عاشق رنگ چشم های توام.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آخه چی تو چشای توه.......لعنتی.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
پیامبران کاغذی بر صلیب آتش از قهر معجزه ها می گویند و نسیم صبا کوی دوست را به رخ می کشد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کبوترسفید بود یاد لابه لای ابرها با باران آمد وقتی نارنج را می دیدی در حیاط که شاخه هایش را می تکاند باد...کناره های خزر...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اتاق ، چراغ هاي بي كليد ، ساعتي كه شن هايش را در منقار ناپيداي كلاغ مي ريزد ... پيش از اين بايد تكليفم را روشن مي كردم با كبريت هاي بي خطر ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ابرها حياط خانه را را در آغوش ... كشيده اند کنار خزر.....شمعدانی هایم گریان...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ما خانواده ي ساده اي هستيم آنقدر كه وقتي باد كلاه مان را مي برد بعد از مدتي همسايگانمان آنرا بر سرمان مي گذارند به رنگي ديگر ...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 8 روز و 7 ساعت و 34 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .