♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سکوت چشمانت یک غزل عاشقانه است .... بایک بغل مریم و میخک....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ریسمان ها که تمام شوند دیگر نمیشود دوخت... چشم را به امید...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
زندگی در اعماق عادت ها هیچ فرقی با مرگ ندارد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ساده با تو حرف می زنم مثل آب با درخت مثل نور با گیاه مثل شب نورد خسته ای با نگاه ماه...بانو...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خانه هنوز همان حانه است....کاهگلی وشرجی خزر....راستی نمی آیی بانو ........
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
پرسه در حوالی زندگی میزنم ....شاید ...شاید ....شاید....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بارانی که روزها / بالای شهر ایستاده بود / عاقبت بارید .... "گروس عبدالملکیان"
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اتاق برای فکر های دو نفره زیادی کوچک است. از خانه بیرون می زنم از خواب هایم ب زمستان می رسم؛ برف در مرز های من .. باریدن می گیرد.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بیش از آنکه فکر کنی آمدنت را از ابرها بادها التماس می کنم بیا بیا و بمان هوای دلمان بد جور گرفته و غبار آلود شده می فهمی نیاز چیست؟ بیا بیا و بمان...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 8 روز و 20 ساعت و 50 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .