♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
برای از تو گفتن یک ترانه و غزل کم است باید دست به کار شوم شاهنامه ای برای چشم هایت انتظار تولدم را می کشد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نشسته ام توی اتاقم که بی هوا می آید باران را می گویم مثلِ تو که بی هوا آمدی حالا اینکه باران بی هوا برود حرفی نیست وای از وقتی که تو قصد رفتن کنی....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ابن خانه باید تو را داشته باشد.....نباشی ...خانه نیست ....مرگ تدریجی ست.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
به قصدِ قربتِ چشم هایت...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هنوز اما جای یک چیزی خالی است.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تو از دلتنگی دریا توی طوفان چی میدونی؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
به ایستگاه رفتم دست تکان دادم و با اولین قطار عصر مردم....... دنیا همینقدر غمگین است.
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 10 روز و 1 ساعت قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .