پسرک
من به اشک هایم مشکوکم .. هنوز بوی تورا میدهند ..
پسرک
عادت کرده ایم عادت کنیم ..
پسرک
از زور سرما به اولین کافه ایی که رسیدیم خزیدیم توش .. دستشو محکم فشار میدادم مث یخ منجد شده بود به زور دستای من می تونست تکونشون بده .. نشستیم یه قهوه سفارش دادیم گفتم:"داریم یخ میزنیما بریم کنار شومینه بشینیم .." دستمو کشید با ناراحتی گفت: "نه همین جا بشینیم می خوام بیرونو ببینم" .. همه ی شیشه رو بخار گرفته بود فقط سایه ی مبهمی از آدمایی که با عجله رد می شدن دیده میشد .. اصرار نکردم .. دستاش یکم که جون گرفت پاکت سیگارشو در آورد .. هیچوقت به من تعارف نمیکرد .. روشنش کرد .. پک اول و زد .. سرمو آوردم بالا بهش گفتم""خیلی دلم گرفته .." پک محکمی به سیگارش زد یه نگاهی بهم کرد و گفت:" تو دیگه چرا ؟ تو که غمی نداری ..؟" نگاه چشمای مستش کردم گفتم:" ..نه غمی نیست .." گم شدم توو دود سیگارش ..
پسرک
چقد بده وقتی هوای خونه ی یکی ابریه ...
پسرک
تو گفتی نگذاری که قدم هایمان برایت خاطره شود .. منم چشم بلنی گفتمو .. خاطره های قدم هایمان یادم رفت که رفت ..
پسرک
این چه ادکلنیه زدی؟.. چیه بوش بده ؟ .. نچ .. هنوزم بوش توو دماغمه .. هنووووووووووووووووز
پسرک
نمی دانم .. تو خوابی یا خیال .. من درون این دو نقطه گم شده ام ".."
لایک

13 سال و 9 ماه و 23 روز و 15 ساعت و 59 دقيقه قبلمرسی
13 سال و 9 ماه و 21 روز و 11 ساعت و 1 دقيقه قبل