گل های این شهر افسرده اند ..
هر قدم که نگاه میکنی ! جایی باران می بارد جایی خشک سالی نابود میکند ..
من بد بینم به رفتگران شهرمان ..
ساعت ها کنار تو مینشینم .. ساعت ها راه میروم میان سکوت ها و بغض هایم ..
شاید امشب !
شاید هرگز
ته دلم هنوز اندکی امید موج میزند
و همین کار را خراب تر میکند ..
گم میشوم باز ..
وقت رفتن شد؛ باز .
بخونید یه سوتی از من : ! مال خیلی وقت پیش ِ! مامانم منو فرستاد که برم از همسایمون قابلمه بگیرم ! از اونجایی که حافظه م ضعیف ِ ؛ داشتم با خودم جمله ایی که باید به طرف بگم رو تکرار می کردم ؛ که :"خاله کبری مامانم میگه قابلمتونو بده ..".. در زدم ؛ شوهرش درو باز کرد ؛ منم با اعتماد به نفس اومدم جمله رو شروع کنم :" خاله قربان ..: " فهمیدم سوتی دادم خودش که خندش گرفته بود گفت:"آره عمو کبری خونست "!
لایک

13 سال و 9 ماه و 25 روز و 14 ساعت و 33 دقيقه قبلمرسی
13 سال و 9 ماه و 23 روز و 9 ساعت و 35 دقيقه قبل