#ماه-عسل امروز برام خیلی جالب بود،اقا رضا با این که پیر بود بازم دلش یه همزبون میخواست.خنده هاشون اشکم ُ دراورد. و #متاسف-شدم که بچه های بی معرفت چطوری میتونن پدر و مادرشون رو بذارن خانه ی سالمندان،کسایی که از همه چیزشون میزنن برای اونا.امیدوارم هیچوقت ما از اون بچه ها نشیم ... یا از #والدینی که تنها میمونن .....
اون شب که از درد نفس هم نمیتونستم بکشم.با گریه که مامانم رو بیدار کردم خیلی ترسیدوقتی حالم و اشکهامو دید گفت #مــادرت بمیره که نبینه اونجوری اشک میریزی... و نفهمید که از حرفش و ترسِ.... گریه م بیشتر شد #خــــدایا هیچ بچه ای رو بی #مـــادر نکن