روزی مریدان نزد شیخ شدند و سوالها بسیار همی پرسیدند. شیخ جمله آنان بر محتوای خشتک خویش بگرفت و پاسخی می نداد. مریدان را طاقت به سر آمد و علت بپرسیدند. فرمود: ای بی خبران! فردا روز را روز پدر باشد و در آن بر پدر معنوی نیز ارج بسیار نهند. نه ذکر تهنیتی گفتید و نه بوسهای بر ما حوالت نمودید و همانا جمله از غافلان و زیانکارانید...و مریدان جمله شرمسار همی گشتند و بر خشتک شیخ بوسه ها همی زدند.
@♥♥ دنيا ♥♥ آقو ديروز يه نفر وسط خيابون داشت شربت ميداد مام رفتيم يکي بگيريم ازش پرسيديم اي به چه مناسبته عامو؟گفت نذر کرده بودم بابام که حالش بهتر شد شربت بدم...آقو تا ما رفتيم يکي برداريم يهو گوشي طرف زنگ زد،بهش گفتن بابات مُرد!اي پسرو هم عصباني شد سيني رو بلند کرد کوبوند تو سر ما ضربه مغزي شديم!ها ها ها ها ها ها ها...مارو تو حالت کما بردن بيمارستان اي زن ما همش برامون دعا ميخوند و از خدا کمک ميخواست،خدام يه فرشته فرستاد برا کمک به ما،آقو اي فرشتهو که ميخواست بياد پيش ما اي خيابوناي دور بيمارستان تو طرح ترافيک بود مجبور شد پياده بياد به ما که رسيد خسته شده بود اومد يه جا بشينه خستگي در کنه اشتباهي نشست رو شيلنگ اکسيژن ما دچار خفگي شديم دار فاني را باي باي گفتيم!ها ها ها ها ها ها ها...رفتيم اون دنيا به خدا گفتيم آقو اي چه فرشته اي بود فرستادي؟گفت ببخشيد ديگه طفلکي عادتشه...آخه بقيه فرشته ها خورده بودن به طرح تعديل نيرو مجبور شدم عزرائيلو بفرستم! ها ها ها ها ها...
@α√α ... آقو اینم یکی دیگه از داستانایی که ما تو دفترچه خاطرات مادرمون پیدا کردیم: "امروز این کثافتو بردم حموم به همه هیکلش سنگ پا کشیدم!...تازه دیدم دلم خنک مشده آخرش گرفتم با این سنگه انقد زدم تو سرش جمجمه ش از 18جا شکست....از حموم که آوردمش بیرون گذاشتمش جلو کولر شاید سینوزیت بگیره بمیره از شرش راحت شیم! کاش من میمردم این پدرسگو به این دنیا نمیاوردم!"
@سینا
13 سال و 2 ماه و 7 روز و 10 ساعت و 6 دقيقه قبل