داداِ جوجو
جان و دل و تن هر سه حجاب ره بود... تن دل شد و دل جان شد و جان جانان شد
داداِ جوجو
تا بود من از بود تو آمد به وجود... بی بود تو بود من کجا خواهد بود
داداِ جوجو
ای جمله بی کسان عالم را کس... یک جو کرمت یار من بی کس بس /// هر کس به کسی و حضرتی می نازد... جز حضرت تو ندارد این بی کس کس
داداِ جوجو
دلم به حال عشق می سوزد گلی از شاخه اگر می چینیم برگ برگش نکنیم و به بادش ندهیم لااقل لای کتاب دلمان بگذاریم و شبی چند از آن را هی بخوانیم و ببوسیم و معطر بشویم شاید از باغچه کوچک اندیشه مان گل روید
داداِ جوجو
زمان می گذرد و در انتهای راه می فهمی چقدر حرف نگفته دردل باقی ماند حرفهایی که می توانست راهی به سوی عشق باشد حرفهای نا تمامی که در کوچه های بن بست زندگی اسیرند ناگهان لحظه غربت می رسد و تو در میابی که چقدر زود دیر شده به تکاپو می افتی ....در غربت بیابان و در کوچ شبانه پرستوها در لحظه وصال موج و ساحل دنبال عشق می گردد... دیر شده خیلی دیر هر روز دوست داشتن را به فردا می انداختی و حالا می بینی دیگر فردایی وجود ندارد سالها چشمت را به رویش بسته بودی و نمی دانستی و یا شاید نمی فهمیدی امروز حقیقت را باور می کنی.... اما افسوس که زودتر از آنچه فکر می کردی دیر شده
سلامـــــــــ عزیز میبینی چقدر وقته نیستــــــِ اما هـــگز فراموش نمی شی اینا مطمئن باش
12 سال و 11 ماه و 2 روز و 16 ساعت و 59 دقيقه قبلخدا را برایتــــ ارزو دارمـــ در تمامــــ لحظاتتــــــ
12 سال و 11 ماه و 2 روز و 16 ساعت و 59 دقيقه قبلسلام و ممنون از لطفت ...

12 سال و 10 ماه و 24 روز و 22 ساعت و 29 دقيقه قبلهمچنین