داداِ جوجو
وقتی سکوت می کنی ...دنیا تاریک می شود ...قلم بی حوصله شعر در دلم می میرد... وقتی سکوت می کنی جهان خاموش می شود... فصل ها بی بهار چگاوک نمی خواند راز شبانه را تنها تو میدانی و من و نیلوفر دست هایمان
داداِ جوجو
دیشب ماه در کنار پنجره ام نشسته بود شاخه ای از مهتاب در گلدان اتاقم گذاشته بود تو نبودی و ماه جای تو شاخه ای گل به گیسوانم زده بود به جای تو هر ستاره در نگاه من می نشست خواب از چشمم رمیده و سکوت و تاریکی در میان نشسته بود بی اجازه ماه وارد اتاقم شد بی اجازه در کنارم نشست وتا صبح اواز باران را خواند
داداِ جوجو
وقتی تو بباری من سبز خواهم شدو گل خواهم داد حتی اگر سردترین روز سال باشد
داداِ جوجو
پروانه نوشت: از پیله ام که درآمدم دلخوش خال های روی بالهایم بودم اما حالا دلخوش مهربانی های تو...
داداِ جوجو
گلی نوشت: کنار خط فاصله های جاده کنار بزن ابرهای دلتنگی ات را بگذار آفتاب این روزها بتابد براین سرزمینی که از جنس دل توست....
داداِ جوجو
بهانه نوشت: تمام روز به مرور خاطرات فکر می کنم..خاطراتی که مثل ابریشم نرم هستند و ماندنی که تارو پودش رااز الیافی شبیه به حسی از حرف های دوست بافته اند......
داداِ جوجو
در دو سوی روشن ترین پنجره ی خدا به آغاز هر روز می گوییم: آی عشق چهره ات پیداست..........سلام !!
داداِ جوجو
چقدر همین عاشقی ساده خوب است ! همین بی بهانه جاری بودن همین بی هوا، بی اجازه ی روزگار مثل باران باریدن!! من وتو، در کنار هم که نه، در دل هم در دو سوی روشن ترین پنجره ی خدا
سلامـــــــــ عزیز میبینی چقدر وقته نیستــــــِ اما هـــگز فراموش نمی شی اینا مطمئن باش
12 سال و 11 ماه و 2 روز و 15 ساعت و 58 دقيقه قبلخدا را برایتــــ ارزو دارمـــ در تمامــــ لحظاتتــــــ
12 سال و 11 ماه و 2 روز و 15 ساعت و 57 دقيقه قبلسلام و ممنون از لطفت ...

12 سال و 10 ماه و 24 روز و 21 ساعت و 28 دقيقه قبلهمچنین