داداِ جوجو
پرسیدم چطور ، بهتر زندگی کنم ؟........ (دیدگاه)
داداِ جوجو
نه راز ...نه قصه ....نه رویایی دور.... تو خورشید زیبایی برای پنجره ی کوچک من ...
داداِ جوجو
آنگاه که بگویی دیگر نخواهمش یافت عشق را از زندگی خویش رانده ای عشق چنان است که هر چه بیشتر ارزانی داری، سرشارتر شود و هر گاه که آن را تنگ در مشت گیری، آسان تر از کف رود پروازش ده تا که پایدار بماند
داداِ جوجو
آرمانهای خویش را به مقیاس معیارهای دیگران بنیاد مکن تنها تو می دانی که "بهترین" در زندگانیت چگونه معنا می شود
داداِ جوجو
حرمت اعتبار خود را هرگز در میدان مقایسه ی خویش با دیگران مشکن که ما هر یک یگانه ایم موجودی بی نظیر و بی تشابه
داداِ جوجو
وقتی قلبهایمان کوچکتر از غصههایمان میشود وقتی نمیتوانیم اشکهایمان را پشت پلکهایمان مخفی کنیم و بغضهایمان پشت سر هم میشکند وقتی احساس میکنیم بدبختیها بیشتر از سهممان است و رنجها بیشتر از صبرمان؛ وقتی امیدها ته میکشد و انتظارها به سر نمیرسد وقتی طاقتمان تمام میشود و تحملمان هیچ ... آن وقت است که مطمئنیم به تو احتیاج داریم و مطمئنیم که تو فقط تویی که کمکمان میکنی ... آن وقت است که تو را صدا میکنیم و تو را میخوانیم آن وقت است که تو را آه میکشیم تو را گریه میکنیم و تو را نفس میکشیم وقتی تو جواب میدهی، دانهدانه اشکهایمان را پاک میکنی و یکی یکی غصهها را از دلمان برمیداری گره تکتک بغضهایمان را باز میکنی و دل شکستهمان را بند میزنی سنگینی ها را برمیداری و جایش سبکی میگذاری و راحتی؛ بیشتر از تلاشمان خوشبختی میدهی و بیشتر از حجم لبهایمان، لبخند خوابهایمان را تعبیر میکنی و دعاهایمان را مستجاب آرزوهایمان را برآورده می کنی؛ قهرها را آشتی میدهی و سختها را آسان تلخها را شیرین میکنی و دردها را در
داداِ جوجو
خدایا، تو را می خوانیم ... (دیدگاه)
داداِ جوجو
شادی را هدیه کن حتی به کسانی که آن را از تو گرفتند... عشق بورز به آنهایی که دلت را شکستند ...دعا کن برای آنهایی که نفرینت کردند و بخند که خدا هنوز آن بالا با توست.
داداِ جوجو
بی تاب تر از آنم که خط به خط طرح حضورش را رسم کنم و دفعات عبورش را رقم بزنم دست هایم میلرزند !به فرمان دل مینویسم و دلم انگار راه میرود و هرجا که میرود مرا میکشاند! من تو را یافتم زمانی که محتاج تو بودم و تو خلاصه شدی در همه ی آنچه که میخواهم! به کوتاهی همین کلمه ! با من شدی و ازمن شدی!
داداِ جوجو
باور ندارم امشب آسمان بی ستاره باشد،ماه خواب باشد و دلم گرفته باشد...
داداِ جوجو
پشت شیشه های بزرگ دلتنگی گریه میکنم و آرزو میکنم که کاش برای یک لحظه فقط یک لحظه آغوش گرمت را احساس کنم ، میخواهم سر روی شانه های مهربانت بگذارم تا دیگر دل آتشینم برای لحظه ای آرام گیرد ، تو مرا به دیار محبت ها بردی و صادقانه دوستم داشتی . من و تو ما شده ایم پس نگذار زمانه ی بی رحم دلهایی را که از هم جدا نشدنی است را به درد آورد ، دلم را به تو دادم و کلیدش را به سوی آسمان خوشبختی ها روانه کردم ، چه شب ها که تا سحر به یادت با گونه های خیس از دلتنگی ها به سر بردم چه روز ها با خاطراتت نفس کشیدم پس تو ای سخاوت آسمانی من... مرا دریاب که دیوانه وار دوستت دارم...
داداِ جوجو
درست است مرا فراموش کردی، اما من حتی سر انگشتانت را از یاد نبردم! دلم نمی خواهد غمت را ببینم ... می خواهم شاد باشی ... این را من می خواهم ... تو هم می توانی این را بخواهی. خشنودی مرا. من گفتم : وجعلنا نومکم سباتا (ما خواب را مایه آرامش شما قرار دادیم) و من هر شب که می خوابی روحت را نگاه می دارم تا تازه شود ...
سلامـــــــــ عزیز میبینی چقدر وقته نیستــــــِ اما هـــگز فراموش نمی شی اینا مطمئن باش
12 سال و 11 ماه و 2 روز و 11 ساعت و 14 دقيقه قبلخدا را برایتــــ ارزو دارمـــ در تمامــــ لحظاتتــــــ
12 سال و 11 ماه و 2 روز و 11 ساعت و 14 دقيقه قبلسلام و ممنون از لطفت ...

12 سال و 10 ماه و 24 روز و 16 ساعت و 44 دقيقه قبلهمچنین