داداِ جوجو
آنی طرح درونش عوض شد... آنی هر چه آبی نشان داده بود، سبز تیره گشت... به تاریکی شب که نزدیک تر شد، سیاه نیز... هر که گذشت طرح خود را در برکه دید... عجب که خود نیز طرح خویش را در خود دید، هر چه بیش نگریست... کمی غریب است اما خویش دید و خویش و باز هم ... خویش... نفس! که کشید، عطری نبود آنطور که هماره از گلهای اطرافش می گفت...پروانه حتی که جانش بر کف بود، گلی که همیشه می دید... انگاری که نمی دید... اقیانوس هنوز دلش برکه می خواست، که دلی مملو از عشق اقیانوس شدن دارد... اما برکه چه خواست؟... چه خواست؟...
داداِ جوجو
جاده... جاده همیشه تسکینی بوده برایم... تنهایی،خیره به راه و غرق در فکر و خیال... چند روز پیش در جاده بودم،جاده هایی که خوزستان را به فارس وصل می کنند،بهتر بگویم،همان یادگار داریوش بزرگ،راه شاهی،شوش به تخت جمشید... به داریوش اندیشیدم... دوباره زاده شدم...
داداِ جوجو
گویی نه تنها کتابها،که تمام اندیشه ها و افکار مستور در آنها سوخته بود برایم،تمام اشکها و لبخندها و رنجها و خوشی ها... تمام کسانی که با آنها زندگی کرده بودم،درد کشیده بودم،شاد زیسته بودم و عشق ورزیده بودم سوخته بودند...
داداِ جوجو
فرداست دوباره تکرار آن روز شگفت ...آن روز که زندگی عطر حضور تو گرفت، لبهای مرا آتش حسرت بگداخت آنگه که لبانت بوسه از جام گرفت...
داداِ جوجو
از میان کسانی که برای دعای باران به تپه ها می روند تنها آنهایی که با خود چتر به همراه می برند به کار خود ایمان دارند
داداِ جوجو
گاهی خدا درها و پنجره ها را قفل میکند،زیباست که فکر کنیم شاید بیرون طوفان سختی در راه است و خداوند با این کار از ما محافظت می کند…
سلامـــــــــ عزیز میبینی چقدر وقته نیستــــــِ اما هـــگز فراموش نمی شی اینا مطمئن باش
12 سال و 11 ماه و 2 روز و 13 ساعت و 7 دقيقه قبلخدا را برایتــــ ارزو دارمـــ در تمامــــ لحظاتتــــــ
12 سال و 11 ماه و 2 روز و 13 ساعت و 6 دقيقه قبلسلام و ممنون از لطفت ...

12 سال و 10 ماه و 24 روز و 18 ساعت و 37 دقيقه قبلهمچنین