#الهي ؛نه من آنم که ز فیض نگهت چشم بپوشم نه تو آنی که گدا را ننوازی به نگاهی در اگر باز نگردد نروم باز به جایی پشت دیوار نشینم چو گدا بر سر راهی کس به غیر از تو نخواهم چه بخواهی چه نخواهی باز کن در که جز این خانه مرا نیست پناهی
قرآن در قصه حضرت مریم (سلام الله علیها)، پس از این که می گوید مریم به اعجاز الهی باردار شد و برای این که مردم نادان او را به فحشا و بی عفتی متهم نکنند از آنان فاصله گرفت تا دور از آن ها وضع حمل کند می فرماید: "یا لَیْتَنی مِتُّ قَبْلَ هذا وَ كُنْتُ نَسْیاً مَنْسِیًّا"1(حضرت مریم آن قدر ناراحت شد که ) گفت : ای کاش پیش از این، مرده بودم و به کلی فراموش می شدم. این سخن، نهایت پریشانی و ناراحتی زنی است که احساس می کند از نظر مردم، پرده حیا و عفتش لکه دار شده است؛ از این جهت آرزوی مرگ می کند. این نشان می دهد حیا تمام وجود اوست و با رفتن آن جانش هم در حال از بین رفتن است و این به جز فطری بودن حیا، دلیل دیگری ندارد.
علت این که در اسلام دستور پوشش اختصاص به زنان یافته است این است که میل به خودنمایی و خود آرایی مخصوص زنان است. از نظر تصاحب قلب ها و دل ها، مرد شکار است و زن شکارچی و از نظر تصاحب جسم و تن، زن شکار و مرد شکارچی است
2- احساس شرم از پرده دری در برابر بت و خدا
قرآن در قصه حضرت یوسف (علیه السلام) به حرکت فطری زن عزیز مصر اشاره می کند که وقتی خواست از یوسف کام بگیرد درها را بست "وَ غَلَّقَتِ الْأَبْواب"2 تا کسی او را نبیند. در روایتی آمده است : در این هنگام آن زن با پارچه ای روی بت خود را پوشاند. یوسف از او پرسید : چرا این کار را کردی؟ گفت : از بت حیا می کنم . یوسف گفت : تو از بت حیا می کنی ولی من از خدا حیا نکنم.3 از این جریان مشخص می شود که حیا امری فطری است؛ زیرا مثل چنین زنی هم به طور فطری و غریزی چنین احساسی دارد.
3-احساس شرم از نمایان شدن جاذبه های جسمی
حضرت یوسف
قرآن کریم در داستان حضرت آدم و حوا (علیهما السلام) بیان می دارد که آن ها فریفته شیطان شدند و از درخت ممنوعه خوردند. هنگامی که از آن درخت چشیدند، اندامشان (زشتی های پهنان اندامشان) بر آن ها آشکار شد و (به سرعت) شروع به قرار دادن برگ های بهشتی بر خود کردند تا آن را بپوشانند. وَ طَفِقا یَخْصِفانِ عَلَیْهِما مِنْ وَرَقِ الْجَنَّةِ4 از این داستان به روشنی می توان فهمید که آدم و حوا هنگام برهنه شدن، مضطرب و پریشان شدند؛ زیرا برای رهایی از این حالت، به برگ های درختان پناه آورند. این در حالی است که :
- آن ها همسر یکدیگر بودند و جایز بود در مقابل هم برهنه شوند.
- هیچ کس در آن جا نظاره گر آن ها نبود تا شرمندگی شان به خاطر او باشد.
- چون اولین انسان بودند، پوشش برای آن ها جنبه اکتسابی هم نداشت.
بنابر این تنها دلیل اضطراب ایشان از برهنگی، فطری بودن حیا و به دنبال آن فطری بودن پوشش در آن ها بود و چون برهنگی خلاف فطرت است، اضطراب به همراه دارد.
حضرت آدم علیه السلام
پریشانی حوا با آدم متفاوت است
جاذبه های جسمی و اندام هایی که انسان از کشف آن حیا می کند، در زن و مرد متفاوت است. در مردان فقط اندام جنسی، یا حداکثر بین ناف تا زانو جاذبه جسمی دارد، چنان که بعضی از روایات آن را تایید می کند؛ ولی در زنان، تمام بدن دارای جاذبه جسمی است.
بنابراین زن مانند مرد نیست که فقط از کشف اندام جنسی حیا کند، بلکه کمترین برهنگی برای زن در مقابل مرد آزار دهنده است. از این روی می توان نتیجه گرفت از نظر قرآن هر گونه برهنگی زن، با فطرت او در تضاد است و همین امر موجب اضطراب او می شود.
اسلام برای این که زن از این آسیب محفوظ بماند بین تشریع و تکوین هماهنگی ایجاد کرده است. به همین دلیل حکم حجاب، یعنی پوشش تمام بدن، مخصوص زنان شده، ولی حجاب مردان در حد پوشیدن اندام جنسی یا حداکثر بین ناف تا زانوست.
یکی از ویژگی های مهم زنان، خصیصه تبرج و خود نمایی است که به صورت غریزی و طبیعی در آنان وجود دارد . قرآن در دو آیه از آیات حجاب از تبرج و خود نمایی زنان صحبت و آن را به محیط خانواده محدود کرده است. در یک آیه می فرماید : "وَ لا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجاهِلِیَّةِ الْأُولی"5 یعنی ای زنان ! (در برابر نامحرم) ظاهر نشوید و خود نمایی نکنید؛ مانند خود نمایی دوران جاهلیت نخستین . در آیه دیگری هم می فرماید : "غَیْرَ مُتَبَرِّجاتٍ بِزینَةٍ"6. یعنی زنان، (در برابر نا محرمان) با زینت ها و آرایش هایشان خود نمایی نکنند.
قرآن در این آیات فقط زنان را از تبرج و خود نمایی و به نمایش گذاشتن جاذبه های جسمی خود را در برابر نا محرم نهی کرده و از تبرج مردان سخنی نگفته است.
یوسف گفت : تو از بت حیا می کنی ولی من از خدا حیا نکنم. از این جریان مشخص می شود که حیا امری فطری است؛ زیرا مثل چنین زنی هم به طور فطری و غریزی چنین احساسی دارد
شهید مطهری درباره آثار این غریزه و نیز اختصاص آن به زنان می نویسد : اما علت این که در اسلام دستور پوشش اختصاص به زنان یافته است این است که میل به خودنمایی و خود آرایی مخصوص زنان است. از نظر تصاحب قلب ها و دل ها، مرد شکار است و زن شکارچی و از نظر تصاحب جسم و تن، زن شکار و مرد شکارچی است.7
جمع بین دو میل به پوشش و خودنمایی
دین اسلام غریزه خودنمایی و تبرج زن را نادیده نگرفته بلکه به آن اهمیت هم داده است و تلاش کرده زنان افزون بر دارا شدن زیبایی درونی و اخلاقی از نظر ظاهری هم جذاب و زیبا باشند زیرا توجه به آرایش و زیبایی ظاهری نه تنها پاسخی منطقی و صحیح به اقتضای طبیعی و غریزی آنان در جلوه گری و جلب توجه دیگران است؛ بلکه سبب می شود زن شادتر و با نشاط تر باشد و از این راه شادابی و نشاط بودن را به زندگی خانواده اش نیز وارد کند.
چرا که یکی از عوامل مهم با نشاط بودن زن، داشتن ظاهری زیبا و دلپسند است که شوهرش را پی در پی به وجد آورد و خود نیز از این راه به شوق آید. در نتیجه کوشش زن در جذاب بودن و آرایش کردن برای شوهر، ضمن این که نیاز طبیعی زن به خود نمایی و تبرج ارضا می کند، وی را از جلوه گری و خود نمایی برای مردان نا محرم نیز بی نیاز می دارد؛ زیرا او برای شوهری خودآرایی کرده که حقیقتا به عشق می ورزد و در دوستی اش وفادار است.
به این ترتیب هم نیاز غریزی او را به آرایش و تجمل بر طرف می شود و هم از آفت ها و انحراف های عشق آزاد رهایی می یابد.
نتیجه آن که وقتی حیا در زن فطری باشد پوشش و حجاب که لازمه حیا می باشد نیز فطری خواهد بود ؛ زیرا امکان ندارد زنی حیا داشته باشد و آن گاه اجازه دهد نا محرم از نگاه کردن به بدن او لذت ببرد.
.:. بعد از دو ساعت پیاده روی .:.
ملت واستادن و دارن به خط قرمزی که جلوشون روی زمین و دورتادور قلعه کشیده شده نگاه می کنن ، با قلعه فاصله کمی دارن .
عمو علی: من اصلا نسبت به این خط قرمزه حس خوبی ندارم !
فرهاد رو به رضا : مطمئنین میتونیم از این خط قرمز رد بشیم ؟
رضا: قائدتا باید بتونیم ، من همه توطئه ها رو خنثی کردم .
ملت آروم و با احتیاط از خط قرمز رد می شن . هیچ اتفاقی نمی افته .
رضا با خوشحالی : عالیه ! از خط قرمز که خفن ترین طلسمی امنیتی بود هم گذشتیم ، البته من طلسم رو خنثی کردم ... پیش به سوی قلعه خصوصی مدیران .
در همین لحظه سکوت شکسته و صدای قار قار کلاغی شنیده میشه، کلاغه سیزده بار قار قار میکنه !
رضا: دقت کردین ؟ کلاغه 13 بار قار قار کرد ، دقیقا 13 بار ! 13 یه عدد ارزشیه ، به نظر من این یه علامته !
به دوردست ها خیره میشه ، لحن صداش عوض میشه و میگه : معنیش اینه که همه ما به زودی خواهیم مُرد !!!
ملت : هـِـ ه ؟! ( زمین زرد میشه ! )
کتی : چیزی نیست بچه ها ! پروفسور یکم شوخ طبع هستن !
.:. دقایقی بعد ، جلوی در قلعه خصوصی مدیران .:.
ملت جلوی قلعه بزرگ و سیاه رنگ وخفن واستادن ، غیر از اونا هیچ موجود زنده ای اون دور و ور نیست .
رضا میره جلو و دستگیره در رو میچرخونه ، در قفله .
فرهاد درحالی که جلو میاد : بذارینش به عهده من ! من استادِ قفل گشایی اَم، می دونم چه جوری عمل کنم .
بعد سنجاق قفلی از تو جیبش در میاره و درُ باز میکنه !
آرمین: ینی هیچ کدوممون این روش رو بلد نبودیم دیگه ؟!
ملت وارد قلعه مخوف مدیران میشن ، در همین لحظه بادی می وزه و در با صدای بلندی بسته میشه . همه جا کاملا تاریک میشه ...
ملت :
چند لحظه بعد ملت با چراغ قوه های روشن شده در راهرویی راه میرن که تهش معلوم نیست .
کنار دیوار سمت چپ ده دوازده تا موتور قرار گرفته .
رضا : این موتورها اسمش تندره ! مدیران برای رفت و آمد از اینا استفاده می کنن .
آرمین: حتما خیلی هم خفنه !
رضا: اتفاقا نه ... موتورِ موتور براوو که مال شونصد سال پیشه رو گذاشتن روی بدنه هیوندا و شده تندر!!!
ملت : آووو !
کمی که جلوتر میرن ، حسین با وحشت میگه: هههههه ! اون تابلوئه بهم چشمک زد ! به جون مادرم راس میگم !
ملت برمی گردن و به تابلوای ک آواتار ِ #پارسیما دَرِش بود نگاه می کنن که بسیار معصومانه و مظلومانه ! به دیوار چسبونده شده و هیچ حرکتی هم نمی کنه .
رضا : تو دمبالر ِ خودمون یعضی آواتارا با لب ُ لوچه آدم بازی میکنن ! تازه اینم مثل این که یه تابلو بوقیه ، هیچ حرکتی نداره ...بعدشم اگه چشمک هم بهت زده باشه انقدر باید بترسی ؟ مگه من صبح تا شب بهت چشمک میزنم تو این کارا رو میکنی ؟!
حوسی : خودم دیدم !
عمو علی: توهم زدی باب .
حوسی : خودم دیدم !
ملت همچنان جلوتر میرن تا بالاخره به انتهای راهرو می رسن ، دری در انتهای راهرو قرار داره و کنارش هم اسکلت ایستاده ای قرار داره .
فرهاد مجدد در رو باز میکنه و تالار عظیمی با شونصد تا در جلوشون نمایان میشه .
ملت میرن تو، حسین آخرین نفری بود که وارد تالار میشه که یهو از جا میپره و با وحشت داد میزنه : اون اسکلته که کنار در بود، یه علامت بی تربیتی بهم نشون داد !!! خودم دیدم !
رضا میاد جلو و میگه : چیزی نیست پسرم ، دیشب حتما کم خوابی داشتی !
حسین : خودم دیدم ! این جا مشکوکه ، ما نفرین شده ایم ! ما قراره که این جا بمیریم !!! کاش انقدر همه استادا رو دستمال کاری نمی کردم تا منو انتخاب کنن برای این اردوی بوقی !!! من میخوام برگردم !
آرمین درحالی که به اطرافش نگاه میکنه : این جا کهn تا در هست ! کدومو باید بریم ؟
رضا : مهم اینه که یه بازدیدی از این جا داشته باشیم ، شاید اصلا وقت نشه کل این جا رو بگردیم ، اول اون جا رو بریم . ( به یه دری اشاره میکنه .)
ملت به سمت همون در حرکت میکنن ، رضا درو باز میکنه . دوربین قفسی رو نشون میده که توش مردی با هیبتی گولاخ روی زمین نشسته .
ملت : وحــــــــید ؟!
رضا : آره خودشه ، مدیران علاوه بر این که این جا زندانیش کردن یه ویروسی هم روش گذاشتن ، اگه هر وقت وحید بگه " بیل" تبدیل به کثیف ترین وبوقی ترین موجود دنیا میشه که باید تو کثیف ترین و بوقی ترین مکان دنیا زندگی کنه و دارای عمر جاویدان میشه و تا ابد اون وضع رو باید تحمل کنه !
بهرام: چه هولناک !
مصطفی: خب اگه یه وقت مجبور شد بگه بیل باید چی بگه ؟
رضا : به جای بیل میگه *** !
حوسی : خودم دیدم !
وحید سقآلی سرشو میاره بالا و به 10 نفری که جلوی قفسش جمع شده بودن نگاه میکنه .
وحید با عصبانیت میگه : چیه ؟ چی میخواین ؟ چرا این جوری نگاه میکنین ؟ آدم ندیدین ؟! رضا بوقی ! اطلاعاتت چقدر زیاده دهنت سرویس ! از کجا فهمیدی من هر وقت بخوام بگم *** باید بگم *** ؟ هوم ؟ یادش به خیر اون قدیما ! تو علی آباد ِ کتول بودم ، یه *** دراز داشتم زمین رو می کندم باهاش تا گنج پیدا کنم ، خیلی هم *** خوبی بود ، هر کی ***م رو می دید می گفت دمت گرم چقدر سر ***ت تیزه ! تا فرو می کنی تو زمین همین جوری فرو میره توش ! یادش به خیر ! البته من همیشه سر ***م رو خیس میکردم و بعد فرو می کردم تو زمین ، این طوری باعث میشد که زمین خاکی تبدیل به گل بشه و ***م راحت تر توش فرو بره ! جاتون خالی ! یه بار همین جوری داشتم می کندم زمین رو که یهویی به جسد مومیایی شده ی فرعون رسیدم با کلی طلا و جواهر و اینا ! بعد هم رفتم با پولی که بدست آورده بودم مخاطب رو گرفتم !
عموعلی با شنیدن دیالوگ وحید ، ناگهان یاد دیشب میفته !
فلش بک ، دیشب
(سانسور-شد!)
پایان فلش بک!!!
آنا که یه دفترچه گرفته دستش و داره هر چی که رضا رو میگه رو توش یادداشت میکنه میگه : پروف ، مدیران به وحید غذا میدن؟
رضا : اون طلسم شده ، غذای معمولی نمیخوره ، اون از ارواح تغزیه میکنه ، هر روحی که میخوره حدود یکی دو ماه سرپا نگهش میداره ، همیشه هم یه ارواحی گیر میاره به هرحال ، بعضی موقع ها روح یه موجود جادویی گیرش میاد و بعضی موقع ها هم روح کاربرایی که این جا می میرن گیر میاره و میخوره ، اون میتونه ارواح رو از فاصله سی متری شکار کنه و بخوره ! میگن که یکی دو بار حتی سعی کرده #نیمــا رو بخوره !
مصطفی با تعجب : ارواح رو از فاصله 30متری شکار میکنه ومیخوره ؟! پس الان ممکنه ک...
احمد : عموعلی کجاست ؟
حسین در حالی که به وحید اشاره میکنه: اون عموعلیُ خورد! خودش خورد! خودم دیدم!
وحید با خوشحالی : خیلی خوب شد که اومدین این جا ! دلی از عذا در آوردم ! یه چند وقتی بود که همش روح های ریزه میزه گیرم میومد !
فرهاد رو به دامبل: چرا هیچ کاری نمی کنین ؟
رضا با ناراحتی: اون رفته دیگه ، کاری نمیشه کرد ... بیاین خوش بین باشیم ! اون یه روح بود ! حالا هم به آرامش رسیده !
ملت : آره ایول ، چقدر خوب شد ! هم وحید سیر شد و هم عموعلی به آرامش رسید !!
رضا: باور کنین ... همین الان من روح عموعلی رو دیدم ، درحالی که یه چنگ تو دستش بود و یه حلقه نور هم بالای سرش بود به سمت آسمون پرواز می کرد ! " "
و به این ترتیب همگی خوشحال و خندون دوباره به تالار بزرگِ برمیگردن !
آناهیتا: تا الان که خیلی اردوی خوبی بود ! اوه پروفسور رضا شما چقدر خوبین ! چقدر مهربونین ! من هیچ وقت استادی به خوبی شما نداشتم !
مصطفی : حالا کدوم در رو بریم ؟
رضا به در دیگه ای اشاره میکنه و میگه : اونو بریم ببینیم به کجا میرسیم .
ملت میرن تو در و بعدش با تابوت ایستاده ای که به دیوار تکیه داده شده مواجه میشن ، دوربین زوم میکنه روی نوشته ای که روی تابوته : #نیمــا-جنگل.
آرمین با تعجب : نیما ؟! یعنی نیما مرده ؟ یعنی الان روحشه که داره نظارت میکنه ؟
رضا : فکر نمیکنم این طوری باشه ، ششمین جد جنگلی ها اسمش نیما بوده ، این تابوت احتمالا متعلق به اونه .
و بعد رضا شروع میکنه به توضیح زندگینامه جد نیما و آنا هم به سرعت داره حرف های رضارُ تو دفترچه ش یادداشت میکنه .
حوسی : اِ ! دیدین ؟ در تابوته تکون خورد !
ملت : اییییییش ! حواسمون از صحبت های پروفسور پرت شد !
کاربرهای نمونه ی دنبالر که شدیدا به درس اهمیت میدن به حوسی چشم غره ای میرن و بعد دوباره به رضا خیره میشن !
رضا : خب... تا این جا گفتم که نیما کارمند وزارتخونه شد و با چندرغاز خرج اجاره و زن و 6 تا بچه ش رو می داد ، نیما زندگی سختی داشت اما همیشه زنش بهش روحیه میداد و اون هم به زندگی امیدوار می شد !.. اما نیما یه روز متوجه خیانت زنش بهش شد ، بعله ! زن نیما مَرد بود !!!!!! یه شب کاملا برحسب تصادف! نیما متوجه این موضوع شد و بعدش همسرش بهم گفت که فکر کردم میدونی و اینا ! نیما پوست همسرش رو زنده زنده کند و بعدش گذاشتش تو فریزر و تا 20 روز خودش و بچه هاش از گوشتش استفاده کردن !
حوسی : خودم دیدم !
آناهیتا همون طور که داره یادداشت میکنه : ببخشید پروفسور ، یه تیکه از حرفاتون رو خوب نفهمیدم ، گفتین در چه تاریخی برای اولین بار پاشو تو دنبالر گذاشت؟
رضا: در دستِ بررسیه !
ناگهان ملت میخکوب میشن و به تابوت خیره میشن ، رضا همچنان درحال صحبته ، آهنگ دلهره آوری پخش میشه .
در تابوت به آرامی باز میشه و فردی مومیایی شده از توش میاد بیرون ، رضا پشتشو کرده به تابوت همچنان در حال توضیح دادنه ، ریتم آهنگ تند تر میشه .
ملت همچنان میخکوب شدن ، مومیایی از تو تابوت درمیاد و آروم آروم ازپشت به رضا نزدیک میشه ( رضا همچنان مشغول توضیحه ) و همین طور نزدیک و نزدیک تر میشه تا بالاخره خودشو میچسبونه به رضا !!
دامبل : آی !
ملت :
دوربین مومیایی رو نشون میده که اومده از پشت گردن رضا و چسبیده و قصد خفه کردنشو داره . ( آیی که رضاگفت به خاطر درد و ترس ناشی از حمله مومیایی بود و هیچ دلیل خارج از چارچوبی نداشت !
.:. پــایــــان ِ فصـــل ِ اول .:.
پ.ن1: از صبوری شما در خواندن پست ممنون!
پ.ن2: انتقاد و پیشنهاد خصوصی شود!
سلامـــــــــ عزیز میبینی چقدر وقته نیستــــــِ اما هـــگز فراموش نمی شی اینا مطمئن باش
12 سال و 11 ماه و 2 روز و 9 ساعت و 5 دقيقه قبلخدا را برایتــــ ارزو دارمـــ در تمامــــ لحظاتتــــــ
12 سال و 11 ماه و 2 روز و 9 ساعت و 5 دقيقه قبلسلام و ممنون از لطفت ...

12 سال و 10 ماه و 24 روز و 14 ساعت و 35 دقيقه قبلهمچنین